به نام خدا
ميخوام براتون قصه بگم قصه يک زن پر غصه بگم ، حالا همگي گوش کنيد تا فکر و غمتون رو فراوش کنيد:
يکي بود يکي نبود ، زير گنبد کبود ، يه شيرين نشسته بود.
تو دل کوچيک اون پر از غصه بود ، غصه چي؟ غصه کي؟
برات ميگم ، يک کمي صبرو حوصله:
شيرين جون قصه ما دلنگرون زنها بود ، زنهاي مظلومي که زور  بالاسرشون بود و چماق .
آخه بابا راست ميگفت : کو آزادي ؟ پس کجاست دموکراسي؟
فغان...فرياد ....آهاي ...کسي نيست برسه به داد؟!
وسعت ديد نگو دريا بگو ، چشم اين شيرين خانم همه ظلمها و دردهاي عالم را ميديد ، مخصوصا مظلوميت زنها و همجنسهاش را.
بالاخره يه دولت صلح طلب و مهربون پيدا شد و صداش شنيد 
، دعوتش کرد و نشست و از زاويه چشماي اون دردهاي عالم رو ديد و طعم تلخش را چشيد.بالاخره شيرين خانم دستش را گذاشت تو دست جوون مرد جهان و افتاد به جون قلدرهاي زمان.
حق به حقدار رسيد جايزه صلح نوبل به نويد بخش آزادي و superwoman دنيا رسيد.
جونم بگه برات از اون زمان ديگه هيچ ظلمي نشده تو اين جهان خصوصا به زنان.
همه در صلح و صفا کنار هم خوش و خرم بودند :
ديگه نه کشتن  بود نه  تبعيض ، نه تحريم  و نه غارت کردن.

نه تجاوز، نه تهاجم، نه تخريب و تخاصم ، نه  تعرض کردن.
وقتي با جايزه صلح اومد  خونه شيرين خانم ،با خيال راحت رفت تو اتاقش و لالا کرد.

حالا ديگه ميتونست با خيال راحتي ، چشم رو هم بذاره و خواباي خوش ببينه.
خواب پاک شدن آخرين لکه ننگ از اون دموکراسي.
خواب آزاد شدن دوستانش  از قيد يه وجب پارچه به نام روسري.
........
بالا رفتيم ماست بود پايين اومديم دوغ بود....قصه ما...کاشکي همش دروغ بود..



نوشته شده در  سه‏شنبه 24/7/1386ساعت  2:0 عصر  توسط گل بانو 
  نظرات ديگران()


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/5/1387- 7:28 ع] اين الطالب بدم المقتول بکربلا
[22/5/1387- 5:14 ع] بر ماسه هاي ساحل
[3/5/1387- 1:24 ع] راهي
[28/4/1387- 6:52 ع] نشناخته ورق زدن
[26/4/1387- 7:31 ع] !
[18/4/1387- 12:41 ص] متشکرم از توجه شما
[4/4/1387- 4:34 ع] اِنَّآ أَعْطَيْنَاکَ الْکَوْثَرَ
[26/3/1387- 7:12 ع] اردي بهشت
[آرشيو شده ها]

 

 پیوند های روزانه ( با مدیریت گل بانو )