سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

برای خاطر دلم

ارسال‌کننده : گل دختر در : 95/4/30 12:42 عصر

ترم اول کارشناسی که بودم در حال و هوای عکاسی و خبرنگاری سیر می کردم. خوب یادم هست روزی با خدیجه، یکی از بچه های فعال بسیج، داشتیم از دانشگاه خارج می شدیم و صحبت می کردیم. پرسیدم کجا می روی؟ گفت حرم، خادم هستم. اولین بار بود با یک خادم حرم هم کلام شده بودم و خیلی ناگهانی درونی ترین واکنشم را بروز دادم. با تعجب پرسیدم خادمی؟! برای چی آخه؟! و به روشنی خاطرم هست که همان لحظه معادل هایی از پوچی و بی معنایی این کار برای دختری که دانشجو و طلبه بود و توانایی های فرهنگی و مدیریتی بالایی داشت در ذهنم آمد. آن وقت ها خادم های مکان های مقدس برای من به منزله ستون یا در و دیوار آنجا بودند که با چوب پر رنگی و لباس های فرم منظم و مرتب می ایستادند و با لبخندی دائمی که به نظرم تصنعی می رسید از زائران استقبال می کردند. هر بار که به واکنش آن روزم فکر می کنم از خودم شرمنده می شوم که چطور بی رحمانه مخالفتم را کوبیدم توی صورتش! خدیجه یک لحظه ایستاد، مکثی کرد و پاسخ داد: تو چرا کلاس عکاسی میری؟ شانه بالا انداختم و گفتم خب دوست دارم! گفت «خب منم این کار رو دوست دارم.» سر به زیر انداختم و از اینکه علاقه دوستم را در دادگاه خودم محاکمه کرده بودم خجالت کشیدم. گفتگو درباره آن موضوع دیگر هیچ وقت بین ما پیش نیامد. حتی وقتی چند سال بعد خدیجه را قبل از یکی از امتحانات غیرحضوری جامعه الزهرا دیدم و در همان یکی دو دقیقه ملاقات سرپایی فهمیدم که ازدواج کرده و همسرش شرط کرده خدیجه تحصیلاتش را تا مقاطع بالا ادامه دهد و توی دلم گفتم به این می گویند همراه! نه کسی که صرفا اجازه ملوکانه ای برای درس و فعالیت همسرش بدهد؛ حتی در همان چند دقیقه هم، گفتگوی چند سال پیشمان درباره خادم شدن پیش چشمم مجسم شد و باز هم نتوانستم آن قاضی یک رای درونم را سرکوب کنم. خادم شدن برایم بی معنا بود. 

 

گذشت و گذشت تا دو سال پیش که به واسطه یکی از دوستان، متوجه شدم واحد بین الملل جمکران خادم افتخاری زباندان می پذیرد. من هم که کلاس زبان های دیکته شده را تازه به اتمام رسانده بودم دوست داشتم در محیطی واقعی تر از کلاس با افرادی که زبان مادری شان غیر از فارسی است صحبت کنم و این شد انگیزه نخست من برای حضور در چنین مکانی. جمکرانی که تا آن وقت، سالی یک بار هم به سختی می رفتم شد پاتوق هفتگی من و بهانه دوستی با دیگر خادمانی که هر کدامشان یک قصه دنباله دار در سینه داشتند. از خادمان کم حرف و دوست داشتنی پاکستانی و هندی که اکثرا در قم طلبه هستند تا کسانی که در کشورهای دیگری مثل آلمان، تانزانیا، آذربایجان، کانادا و ... بزرگ شده بودند و دست تقدیر آنها را در واحد کوچکی کنار هم جمع کرده بودند. قصه زائران خارجی که دنیای مفصلی بود برای خودش. انگار می کنم هر هفته جلسه غیررسمی سازمان کنفرانس اسلامی در صحن و سرای جمکران بر پاست. وقتی آخر هر شیفت، کارنامه آن روز را پیش خودم مرور می کنم و کشورهایی که با زائرانش آشنا شدم و چند کلامی صحبت کردیم را کنار هم می چینم، نقشه مبهمی از گستره اسلام و تشیع در ذهنم نقش می بندد. کشورهایی که اولین بار اسمشان را اینجا شنیدم و از اهالی اش شرمنده شدم که چرا تا به حال نمی دانستم اصلا مسلمان یا شیعه ای هم در آن سوی آب ها نفس می کشد. هر هفته، از قالب مرزهای جغرافیایی عروج می کنم و بیشتر از قبل به حلقه اتصال این نقاط مختلف جهان چنگ می زنم. 

 

خواستم از زائران سوری، عراقی و دخترانی اهل ترکیه که دیروز دیدم بنویسم، اما این مقدمه برای پرونده ای که حدود دو سال است در ذهنم باز شده لازم بود. اگر دست و دلم یاری کند و اینجا بیشتر بنویسم قطعا بخش مهمی از آن را خاطرات شب های جمکران معطر می کند. حالا من هم می توانم در پاسخ به سوال دوستانم (که اکثرا نمی پرسند ولی خودم صد برابرش را از خودم می پرسم) علت حضورم را اینطور توضیح بدهم که «چون دوست دارم!» بالاخره باید در زندگی، اوقاتی هم صرف کارهای «دلی» کرد.

 




کلمات کلیدی :

الکسا