<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://goldokhtar.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">گل دختر</title>
	<link href="http://goldokhtar.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Thu, 21 Aug 2008 12:20:10 GMT</updated>
	<author><name>گل دختر</name></author>

	<openSearch:totalResults>5</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>5</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:goldokhtar.ParsiBlog.com/619317.htm</id>
<updated>Sat, 16 Aug 2008 19:28:00 GMT</updated>
<title type="text">اين الطالب بدم المقتول بكربلا</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;متن زير:&lt;BR&gt;1- طولاني است.&lt;BR&gt;2- ويرايش نشده است.&lt;BR&gt;3- فقط يك خاطره است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بسم الله الرحمن الرحيم&lt;BR&gt;وقتي به مسجد النبي رسيديم نماز صبح شروع شده بود. کم کم راه هاي عبور هم باريک تر مي شد و بيشتر مسلمانان آنجا طبق اعتقادشان هر جا بودند نيت مي کردند و اقامه مي بستند. همه دست به سينه ايستاده بودند. صداي بلندگوهاي پرقدرت و نواي قرآن طنين انداز شده بود. &lt;BR&gt;الحمدلله رب العالمين، الرحمن الرحيم...&lt;BR&gt;کنار يکي از ستون هاي مسجد، جالي خالي پيدا کردم. روحاني کاروان مي گفت بيش از 2000 ستون دارد و قبل از تر ما يکي آنها را شمرده! تعداد دقيقش را هم گفته بود؛ اما من فراموش کردم. تا پوشيه ام را برداشتم و سجاده طرح سنتي ام را پهن کردم و چادر نماز پوشيدم و چادر مشکي ام را تا کردم و داخل کيفم گذاشتم به رکعت دوم رسيدند.&amp;nbsp; &lt;BR&gt;الله اکبر...&lt;BR&gt;الحمد لله رب العالمين، الرحمن الرحيم&lt;BR&gt;نيت فرادا کردم و همراه آنها به رکوع و سجده رفتم. اينقدر در صحت و سقم جماعت خواندن نماز صحبت شده بود که حتي اگر از نظر فقهي هم درست باشد ديگر دلم به نيت جماعت نمي رفت. وقت هايي که به نماز مي رسيدم نيت قضاي جماعت مي کردم و خودم فرادا ميخواندم. اما الان که يک رکعتش هم نرسيده بودم و تنها راه اتصالم با صفوف نمازگزاران يک ستون عريض و قطور بود... واقعا دلم به نيت جماعت راه نمي داد!&lt;BR&gt;السلام عليکم و رحمة الله و برکاته، الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر.&lt;BR&gt;سجاده ام را جمع کردم. چادر رنگي را تا کردم و چادر مشکي پوشيدم. شايد دو رکعت نماز صبح ارزش اين همه تا کردن نداشت. سجاده و چادر رنگي نمازم را مقبول تر نمي کرد؛ اما براي خودم دلنشين ترش مي کرد. مقدمات نماز هم در مسجد النبي بايد با ايران خودمان و قم و کنج اتاق تفاوت بکند. براي همين سجاده اي با طرح سنتي براي اين سفر انتخاب کردم. نمي دانم اسمش چه هست؛ شايد ترمه!&lt;BR&gt;کيف و کفشم را برداشتم و به طرف در شماره چهار رفتم. بعد از نماز صبح در شماره چهار پاتوق خانم هاي ايراني هست. پاتوقي نه به انتخاب خودشان. بايد آنجا مجتمع شوند تا بالاخره ساعت 6 و نيم صبح دري را برايشان باز کنند که به محل زيارت قبر نبي مکرم اسلام منتهي مي شود. پاکستاني ها و مصري ها و بلاد شام هم سمت راست ايراني ها دسته دسته جمع مي شوند. به نوعي تفکيک مليتي در پس تفکيک جنسيتي! تا آنجا که شنيدم زيارت کردن آقايان اصلا اين مراسم را ندارد. رحل و قرآن بزرگي از طبقه قرآن ها برداشتم و تقريبا بيست متري درب شماره چهار نشستم. خيلي شلوغ بود؛ اما بعد از نماز همه مهربان تر مي نشستند و به همديگر جا مي دادند. دوباره سجاده ام را پهن کردم. چهارزانو نشستم و رحل و قرآن را جلويم گذاشتم. از الان که ساعت 5 بود تا ساعت 6و نيم بايد خودم را بيدار نگه مي داشتم. نکته سخت ترش اين بود که در اين يک ساعت و نيم فقط اندازه يک سجاده جا داشتم و حتي يک لحظه دوري از آن برايم به قيمت از دست دادن جا و از دست دادن زيارت مزار حضرت محمد (ص) تمام مي شد. سخنران مسجد النبي منبر عربي رفته بود. به يک بار شنيدنش مي ارزيد. داشت در مورد آيات محکم و متشابه مي گفت.چند ترم پيش در درس علوم قرآني يک چيزهايي خوانديم. آيه سوره آل عمران را خواند که و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم. بحث مي کرد که آيا راسخون في العلم هم استثنا شده يا خير. مي گفت بعضي از فرقه ها آيات متشابه را محکم فرض مي کنند و بر اساس آن استدلال مي کنند. آنان گمراهان هستند. چند تا فحش مودبانه ديگر هم داد که يادم نيست. حرف اصلي اش اين بود که آيات قرآن خودشان واضح هستند و اگر هم آيه متشابهي ديديم بايد از علماي اسلام و اولي الالباب سوال کنيم. دو ترم پيش براي درس تاريخ تشيع تحقيق کوچکي در مورد وهابيت داشتم. يادم هست يکي از اشکالاتي که بهشان وارد بود اين بود که از قرآن فقط به ظاهر آن کفايت مي کنند و اصلا برايش تفسير و تأويل قائل نيستند. براي همين مثلا از آيه يد الله فوق ايديهم کاشف به عمل مي آوردند که نعوذ باالله خدا جسمانيت دارد. ( قرآني در کشوي اتاق هتلمان بود که براي هر آيه چند خطي توضيح نوشته بود. در توضيح آيه اي از سوره حجرات که مسلمانان را فرموده بود و لا تلمزوا انفسکم و لا تنابزو بالالقاب مثال آورده بود که : اينکه بعضي ها به پيروان سنت رسول خدا و عقيده سلف وهابي مي گويند اشتباه است. قرآن فرموده و لا تنابزوا بالالقاب. نمي دانم چرا رافضي گفتن ها را مثال نزده؛ به هر حال من که به شخصه توبه کردم. زين پس به جاي واژه غريب و بيگانه وهابي بگوييم سلفي گر.)&lt;BR&gt;خانم سمت چپي ام قرآن مي خواست. او هم مي دانست اگر يک ثانيه از جايش بلند شود همه اطرافيان از شرق و غرب گرفته تا شمال و جنوب چهار زانو مي نشينند و ديگر جاي نشستن ندارد. قرآنم را خواست و با کمال ميل تقديمش کردم. چون مي دانستم تا قبل از باز شدن در نمي خوانم و ديگر امکان بازگرداندنش به قفسه قرآن ها هم نداشتم. رحل خالي را جلويم گذاشتم و سرم را رويش. &lt;BR&gt;از خواب که بيدار شدم سخنراني تمام شده بود. با صداي سخنراني حاج خانم بلند گو به دست بيدار شدم. يک حاج خانم با پوشش سرتاپايي مشکي. چادر عربي و پوشيه و دست کش. دو سه نفر شايد بادي گارد کنارش بودند. داشت به زبان فارسي سخنراني مي کرد. بعضي ها مي گويند افغاني اند. هرچه بود فارسي خوب مي دانست. براي مليت هاي ديگر هم داشت به زبان خودشان روضه خواني مي شد. خانمي از پست سرم طلب مفاتيح کرد. کتاب ادعيه اي که در کيف داشتم را بهش دادم. آن خانمي که قرآن گرفته بود هم قرآن را پس داد. &lt;BR&gt;-&amp;nbsp;اينکه دو رکعت نماز مي خونيد براي پدر و مادر يا دو رکعت براي شهدا يا دو رکعت براي مثلا حضرت مهدي معني نداره.اونها محتاج دعاي ما نيستن.&lt;BR&gt;گشنه ام شد. از توي کيفم يک موز و چند شکلات در آوردم و همينطور که به سخنران سياه پوش زل زده بودم مي خوردم.&lt;BR&gt;-&amp;nbsp;دو رکعت نماز بخونيم بعد توي سجده دعا کنيم. پيامبر گفته نزديکترين حالت بنده به خدا در سجده هست. بعد از نماز در سجده دعا کنيم که خدايا والدين ما رو بيامرز. اگر قرار باشه همه براي همديگه نماز بخونيم که همين نمازها را با هم قسمت مي کنيم و همه ميريم بهشت!&lt;BR&gt;خانم پشت سري کتاب ادعيه ام را پس مي دهد و تشکر مي کند.&lt;BR&gt;-&amp;nbsp;بعد مثل اينکه ميگيد امروز مبعث پيامبر هست و جشن مي گيريد. ( انگار مي خواست از حضار تأييد بگيرد. همينجور که شکلات مي خوردم&amp;nbsp; سرم را به نشانه تأييد تکان دادم ) اصلا مبعث پيامبر روز خاصي نداره. اينکه براي روز تولد حضرت محمد يا مثلا حضرت زهرا جشن ميگيريد اين درست نيست. مگه اونها خودشون تولدشون رو جشن مي گرفتن که شما ميگيريد؟ بايد همون کارهايي رو بکنيم که حضرت محمد مي کرد.&lt;BR&gt;تلخيص اعتقاداتش را در يک جمله خيلي خوب رسوند. بايد همون کارهايي رو بکنيم که حضرت محمد مي کرد. اين همان وها... سلفي گري هست. حوصله شنيدن حرفهاش را نداشتم. کتاب دعا را باز کردم. بسم الله الرحمن الرحيم، اللهم رب النور العظيم و رب الکرسي الرفيع...&lt;BR&gt;&amp;nbsp;حاج خانم شروع کرد به توضيح دادن آداب زيارت و دعا .&lt;BR&gt;-&amp;nbsp;فقط دو رکعت نماز بخونيد. اجازه بديد بقيه هم نماز بخونن. دنبال قبر ندويد. بذاريد بقيه هم زيارت کنن. آخه اين چه مسلموني هست؟!&lt;BR&gt;داشتم فکر مي کردم که چطور مي شود دنبال قبر دويد. قبر که ساکن و ايستا هست. ما اگر هم بدويم به سمت قبر مي دويم نه دنبال قبر! حتما معلم فارسي اش اين يک قلم را خوب يادش نداده.&lt;BR&gt;صداي همهمه اي از سمت راست برخاست. در سمت عرب ها را باز کردند. اول همه ايراني ها با حسرت نگاهي به سمت راست انداختند. نمي دانستند اگر به سمت آن در بروند زودتر مي رسند يا اگر همين جا منتظر بازگشايي باشند. بعد همه نيم خيز شدند. مثل مسابقه دو ميداني که براي استارت مسابقه شماره يک گفته باشند! سريع سجاده ام را که حالا پنج شش نفري گوشه و اطرافش نشسته بودند بيرون کشيدم. قرآن و رحل را در قفسه اي در همان نزديکي گذاشتم و ميان جمعيت برگشتم. دلهره ها بيشتر مي شد.خانم سخنران&amp;nbsp; و همکارانش در حال آرام کردن ايراني جماعت بودند و آنها را به صبري جميل فرا مي خواندند!&amp;nbsp; کتاب دعا را باز کردم تا اذن دخول بخوانم. اللهم اني وقفت علي باب من ابواب بيوت نبيک صلي الله عليه و آله و قد منعت الناس ان يدخلوا الا باذنه. (و قد منعوا الناس ان يدخلوا الا باذنهم)&lt;BR&gt;در چوبي شماره چهار و شماره هاي قبلش کمي شبکه شبکه بود. از اين طرف آن طرف پيدا. سايه دو مرد ديده شد که از پشت به در نزديک مي شدند. اشتباه نکنم مي خواستند در را باز کنند. انگار که شماره دو مسابقه را گفته باشند. همه خانم ها از اشتياق به سمت در هجوم آوردند. تسبيحم را در آوردم تا صد الله اکبر بعد از اذن دخول را بخوانم. ديگر چيزي پيدا نبود. فقط صدايي آمد و صداهايي و صلوات خانم ها. در باز شده بود و اين سيل جمعيت بود که مرا به داخل هل مي داد. از در که رد شدم فشار جمعيت کمتر شد. همه داشتند مي دويدند. انگار واقعا با مسابقه دو اشتباه گرفته بودند. سعي کردم جو زده نشوم و قدم هايم را آرامتر و متين تر از قبل بردارم. خيلي ها از من جلو زدند. مرد پليس عربي به همراه ملازمش روي صندلي چوبي بلندي نشسته بود. از آن کلاه قرمزي ها؛ يعني همان چفيه قرمزي! انگشتان دست راستش را جمع کرده بود و مي گفت : شووي، شووي . با دست چپ و گوشه چفيه قرمزش جلوي بيني اش را گرفته بود. يعني مي خواست نشان بدهد که ايراني ها خيلي بد بو و بي نزاکتند. ملازمش کنارش ايستاده بود. دستش تا مچ توي ... بود و داشت شماره مي گرفت! کاش آن کلاه قرمزي به جاي ديد زدن خانم هاي ايراني بغل دستي اش را نگاه کرده بود و ازين منطقه تهوع آور فيض مي برد!&lt;BR&gt;آرام راه مي رفتم و ذکر الله اکبر مي گفتم. همان کسي که تا اينجا دعوتم کرده اگر لايق زيارتش باشم بدون دويدن هم راهم مي دهد.&lt;BR&gt;کنار ستوني در حياط مسجد اصلي پيامبر نشستم. قرآن و زيارت خواندم. از آنجا گنبد خضرا به خوبي پيدا بود؛ البته تا وقتي که چترها را باز نکرده بودند. مليت ها دسته دسته به همراه سرگروهشان مي آمدند و در گوشه اي مستقر مي شدند. مالزيايي ها دست همديگر را گرفته بودند و خيلي آرام و خندان قطاروار راه مي رفتند. يکي دو ساعت که قرآن و دعا خواندم رفتم پشت در وردي ساختمان اصلي مسجد ايستادم. خانم عربي پشت سرم داشت غيبت ايراني ها را مي کرد. عجبي که بالاخره اين کلاس هاي مکالمه و فيلمهاي عربي شبکه کوثر به کارم آمد. برگشتم و نگاه معنا داري بهش کردم. داشت از ادب و احترام مسافران مالزيايي تعريف مي کرد و از هول و شتاب ايراني ها مي ناليد. من که هول و شتاب را عشقي مي دانم که جلويش گرفته شده و حالا که باريکه راهي برايش باز کردند فواره زده. ده دقيقه اي ايستاديم تا اذن دخولمان دادند. هنوز يک مرحله تا ورود به روضه النبي مانده بود. گوشه اي جاي خالي پيدا کردم و دو رکعت نماز زيارت خواندم. مفاتيح را باز کردم و دنبال اعمال روز مبعث گشتم. دعاي آن روز را خواندم اما هنوز اذن دخول به روضه النبي داده نشده بود. خودم را ميان جمعيت جا کردم . ديگر حوصله به صف ايستادن نداشتم. داشتم در و ديوار و سقف را نگاه مي کردم. دختر عربي کنارم ايستاده بود همسن و سال هاي خودم. با شال و مانتوي مشکي. دعاي کوچکي دستش بود و داشت با خضوع و اخلاص تمام مي خواند. بالاي دعاي را که خواندم نوشته بود: Salam to Umar&amp;nbsp; !&lt;BR&gt;بالاخره اجازه ورود خان آخر هم دادند و وارد منطقه روضه النبي شدم. روضه النبي از معدود جاهايي هست که با وجود همه پليدي هايي که در اطرافش مي بينم درصد بالاي معنويتش را مي شود استشمام کرد. هرچه دعا کنار گذاشته بودم براي روضه النبي فراموش کردم. از بس که جان به لبمان کردند براي قدم گذاشتن به اين حريم ملکوتي. اصلا مگر آنها قداست اين مکان را درک مي کنند. اگر مي فهميدند که در جوار مزار نبي اسلام حتي به بهانه منظم کردن زائران صداي خود را بلند نمي کردند و يادشان مي آمد خدا در قرآن گفته لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبي. اگر مي دانستند در اين مکان چه گذشته هيچ وقت آن خانم انتظامات سياه پوش در کنار ضريح پيامبر صندلي نمي گذاشت و پايش را روي پايش نمي انداخت. اگر مي دانستند که با زايران مزار حضرت محمد (ص) مثل گله اي وحوش رفتار نمي کردند. در سجده بودم و همين فکر ها. يک لحظه صداي همهمه کم شد و صداي دختر عربي که داشت دعا مي خواند برايم واضح شد. و لعن الله امه قتلتکم و لعن الله الممهدين لهم... . فوري بلند شدم و سمت چپم را نگاه کردم. دختر 17-18 ساله عربي داشت در دو متري ضريح پيامبر و جلوي ماموران امنيتي آنجا زيارت عاشورا مي خواند. يادم آمد دو سال پيش در جامعه الزهرا بحثش پيش آمده بود که براي جلوگيري از تفرقه همه جا زيارت عاشورا نخوانيم. اما اينجا انگار زيارت عاشورا عطيه خداوند بود که يک راست توي بغلم افتاد! همه لعن و نفرين هاي زيارت عاشورا نوک زبانم بود؛ اما دعايي لازم بود تا به من تلقين کند. اولين بار بود که احساس مي کردم کاملا آمادگي خواندن اين زيارت را دارم.&lt;BR&gt;السلام عليک يا ابا عبد الله و علي الارواح التي حلت بفنائک...&lt;BR&gt;. نزديک در خروجي مسجد خودم را به پوشيه و دستکش و عينک آفتابي مجهز کردم. تسبيح به دست گرفتم و تا رسيدن به هتل صد باراز ته دل گفتم: اللهم العنهم جميعا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://goldokhtar.ParsiBlog.com/619317.htm" title="اين الطالب بدم المقتول بكربلا" type="text/html" />
<author><name>گل دختر</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:goldokhtar.ParsiBlog.com/615492.htm</id>
<updated>Tue, 12 Aug 2008 17:14:00 GMT</updated>
<title type="text">بر ماسه هاي ساحل</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;FONT size=2&gt;سلام&lt;BR&gt;وقتي که مدت زيادي از وبلاگ کناره مي‏گيرم خيلي به شدت زياد شديد دوباره نوشتن برايم سخت مي‏شود. چون سعي مي‏کنم خودم را جاي خواننده‏اي بگذارم که از من فقط همين وبلاگ را مي‏داند و مي‏خواند. همه اجزاء وبلاگ را که بررسي مي‏کنم دلم مي‏خواهد سير منطقي‏اش را حفظ کند. اگر نويسنده‏اي حذف و اضافه شود، اگر قالب وبلاگ ويرايش شود، اگر فاصله درج مطالب زياد شود، همه اينها براي خودم دليل منطقي دارد؛ اما مطمئن نيستم لازم باشد همه را اينجا توضيح بدهم چون خيلي‏اش به زندگي شخصي‏ام مربوط مي شود؛ اما خب خواننده هم تا حدي حق دارد بلاتکليف نماند و بداند که چه انتظاري ازين صفحه شخصي من داشته باشد. &lt;BR&gt;اگر ازين به بعد پست‏هاي علت محور حذف شدند و معلول‏ها را نوشتم تعجب نکنيد. علت‏ها به جاي خود باقيست. اين را هم مي‏دانم که حتي آن شش ماهي که ننوشتم غير از دوستان نسبتا نزديک نه کسي نگران شد نه علامت سوالي بالاي سرش درست شد. مي‏دانم وبلاگ اگر هم هويتي داشته‏باشد هويتي مجازي است که بين هزاران وبلاگ ديگر در اين دنياي مجازي گم است و اين دنياي مجازي هم فقط گوشه‏اي از اين دنياي فاني است و آن هم در مقابل آخرت هيچ است.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;تا نفس مي‏کشم مي‏نويسم. حتي شده با سرانگشتانم بر ماسه‏هاي ساحل و شايد امواج دريا اينقدر به من فرصت ندهد که خودم نوشته‏ام را بخوانم؛ اما خواهم نوشت.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;گل دختر زير امواج&quot; src=&quot;http://i34.tinypic.com/2j2ukad.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://goldokhtar.ParsiBlog.com/615492.htm" title="بر ماسه هاي ساحل" type="text/html" />
<author><name>گل دختر</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:goldokhtar.ParsiBlog.com/594740.htm</id>
<updated>Thu, 24 Jul 2008 13:24:00 GMT</updated>
<title type="text">راهي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 228px; HEIGHT: 330px&quot; height=330 alt=&quot;آقاي خسرو شکيبايي&quot; src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/goldokhtar/ksh.jpg&quot; width=222 align=left&gt;حتي خودم هم بعد از گذشت چند روز و سرد شدن خبر، ديگر حوصله نمي‏كنم متني درمورد آقاي &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranactor.com/Artists/Actors/shakiba.htm&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;خسرو شكيبايي&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; بخوانم. اين را مي‏نويسم براي نوشته‏شدن نه تنها خوانده‏شدن! براي اداي دين به لحظاتي كه پشت قاب شيشه‏اي با هنرمندي ايشان گذراندم.&lt;BR&gt;خبر فوتشان را كه شنيدم دوستي پرسيد:« خسرو شكيبايي را مي‏شناختي؟! » نمي‏دانم شايد به خاطر وبلاگ همه فكر مي‏كنند فقط آيات عظام &lt;A href=&quot;http://www.goldokhtar.parsiblog.com/120419.htm&quot;&gt;تبريزي&lt;/A&gt;، مشكيني، اشتهاردي و از اين قبيل را مي‏شناسم و برايشان فاتحه مي‏خوانم. &lt;BR&gt;بايد بگويم با « &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranactor.com/films/1374/khaharane%20gharib.htm&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;خواهران غريب&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; » مرحوم&amp;nbsp; شكيبايي همبازي شدم؛&lt;BR&gt;&amp;nbsp;با « &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranactor.com/FILMS/1373/kimiya.htm&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;كيميا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; » گريستم؛&lt;BR&gt;&amp;nbsp;با « خانه سبز» جوانه زدم&lt;BR&gt;و دو روز قبل از رحلتشان با « &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranactor.com/films/1385/Otoboose_Shab.htm&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;اتوبوس شب&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; » راهي شدم.&lt;BR&gt;روحشان شاد&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://goldokhtar.ParsiBlog.com/594740.htm" title="راهي" type="text/html" />
<author><name>گل دختر</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:goldokhtar.ParsiBlog.com/587141.htm</id>
<updated>Fri, 18 Jul 2008 18:52:00 GMT</updated>
<title type="text">نشناخته ورق زدن</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;نوشتن درباره بعضي مناسبت‏ها را مثل مشق شب بر خودم واجب مي کنم.يکي اش امروز؛ وفات حضرت زينب&lt;FONT size=1&gt; - سلام الله عليها - .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;سال‏هاي قبل ايام محرم زياد دنبال کتاب درباره ايشان بودم. عقيله بني‏هاشم، عالمه غير متعلمه، خطيبي برجسته، خواهري دلسوز، پيروي راستين... اما هيچ کدام راضي‏ام نمي کرد.&lt;BR&gt;به رسم مناسبت‏هاي گذشته اول سراغ گوگل رفتم. انگار فقط دو سه نفر ايشان را از دور ديدند؛ چيزهايي نوشتند و بقيه کپي کردند. اين همه کلمه و عبارت که کنار هم چيده شدند همه گنگ هستند. &lt;BR&gt;زينب‏هاي زندگي‏ام را سرچ مي‏کنم. دوستي داشتم زينب نام که الان دانشجوي ترم‏هاي آخر پرستاري است. در قسمتي از جامعه‏الزهرا حسينيه حضرت زينب &lt;FONT size=1&gt;- سلام الله عليها-&lt;/FONT&gt; در حال احداث است. زينب خانم ( آن خانم مسلمان اتريشي) را فقط يک بار ديدم؛ اما هيچ وقت نگاهش به اسلام را فراموش نمي‏کنم. &lt;A href=&quot;http://www.webgozar.com/&quot;&gt;وبگذر&lt;/A&gt; گل دختر را که چک مي‏کنم مي‏بينم تا حالا سه نفر با سرچ عبارت « خطبه‏هاي زينب » به وبلاگم رسيدند.&amp;nbsp; نمي‏دانم چه کساني بودند. شايد پرسان‏تر از من به دنبال گوشه‏اي از چادر زينب اينترنت را ورق مي‏زدند. شمايي كه نمي‏شناسمتان؛&amp;nbsp;ببخشيد وبلاگکم جوابگويتان نبود.&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:3EQGK0CD-YViaM:http://www.tebyan.net/Image/Big/1383/06/632361971261588510184204141104991852917377.jpg&quot; align=right&gt;زينب &lt;FONT size=1&gt;- سلام الله عليها-&lt;/FONT&gt; مثل پدر بزرگوارش خوش‏کلام بود؛ اما نوبت خودش که مي‏رسد کسي نيست با کلامي خوش، توصيفش کند. مرقدش را که زيارت کردم سن زيادي نداشتم. يکي از همسفرانم بعدا گفت از حضرت زينب &lt;FONT size=1&gt;- سلام الله عليها-&lt;/FONT&gt; خوب صحبت کردن را خواسته‏بود. او اول خوب شناخته بودشان و بعد به خال هدف زده بود و خواسته بود؛ اما من، نشناخته طلب مي‏کنم. نشناخته مي خواهم بشناسم و بشناسانم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند مقاله:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&amp;amp;op=show&amp;amp;aid=18737&amp;amp;query=2LLbjNmG2Kg=&quot;&gt;حضرت زينب (س) پرستار نهضت و انقلاب حسيني&lt;/A&gt;&amp;nbsp;. &lt;A href=&quot;http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&amp;amp;op=show&amp;amp;aid=18748&amp;amp;query=2LLbjNmG2Kg=&quot;&gt;نگاهي به آموزه‏هاي سياسي اجتماعي حضرت زينب(س)&lt;/A&gt;&amp;nbsp;. &lt;A href=&quot;http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&amp;amp;op=show&amp;amp;aid=18407&amp;amp;query=2LLbjNmG2Kg=&quot;&gt;نقش الگويي حضرت زينب در انقلاب اسلامي و دفاع مقدس&lt;/A&gt;&amp;nbsp;.&lt;A href=&quot;http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&amp;amp;op=show&amp;amp;aid=15784&amp;amp;query=2LLbjNmG2Kg=&quot;&gt; جهاد در لباس اسارت&lt;/A&gt;&amp;nbsp;. &lt;A href=&quot;http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&amp;amp;op=show&amp;amp;aid=7586&amp;amp;query=2LLbjNmG2Kg=&quot;&gt;بازخواني صبر زينب(س) بر پايه آموزه‏هاي قرآن&lt;/A&gt;&amp;nbsp;. &lt;A href=&quot;http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&amp;amp;op=show&amp;amp;aid=2496&amp;amp;query=2LLbjNmG2Kg=&quot;&gt;سيره زيني و نهضت بيداري&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://goldokhtar.ParsiBlog.com/587141.htm" title="نشناخته ورق زدن" type="text/html" />
<author><name>گل دختر</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:goldokhtar.ParsiBlog.com/584195.htm</id>
<updated>Wed, 16 Jul 2008 19:31:00 GMT</updated>
<title type="text">!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;روز مادر كه مي‏شود دختران هم از تبريكات آن روز بي‏نصيب نمي‏مانند.&lt;BR&gt;روز دختر، زنان به ياد دوران مجردي‏شان مي‏افتند و خود را&amp;nbsp;در جماعت دختران جا مي‏كنند.&lt;BR&gt;اما&amp;nbsp;روز ميلاد حضرت علي - عليه السلام-&amp;nbsp;هنوز در هيچ تقويم رسمي به نام ديگري&amp;nbsp;ثبت نشده. در راستاي حمايت از حقوق بر حق جماعت ذكور اين روز را تبريك مي‏گويم به:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;پدر، پسر، روح القدس!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 304px&quot; height=482 alt=&quot;جا پاي پدر نهادن&quot; src=&quot;http://i8.tinypic.com/7x0nlue.jpg&quot; width=468&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://goldokhtar.ParsiBlog.com/584195.htm" title="!" type="text/html" />
<author><name>گل دختر</name></author>
</entry>

</feed>