سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

چرخش فکری در روز روشن

ارسال‌کننده : گل دختر در : 95/11/15 3:36 عصر

چندین سال پیش که  چادرهای آستین دار و مدل دار تازه داشت بین دخترهای مذهبی رایج می شد و من هنوز بین سر کردن مدل عربی، ملی، دانشجویی و امثالهم مردد بودم و هر روز یکی را امتحان می کردم، بین عده ای از هم کیشان خودمان به عنوان دخترانی شناخته می شدیم که تاب چند متر پارچه چادری را روی سرشان ندارند و لابد همین امروز و فرداست که به بهانه های مختلف کشف حجاب کنند. چند نفری که علنا به رویمان می آوردند و با طعنه و کنایه بهمان می فهماندند داریم از دایره ی دیانت خارج می شویم کم کم. من اما وقتی می دیدم از حدود تجاوز نکردم و اتفاقا با این مدل های جدید بهتر می توانم حجابم را حفظ کنم، دیگر بهایی به حرفشان نمی دادم. یک روز داشتم عکس های سفر یکی از همین دوستان کنایه گو را نگاه می کردم که در کمال تعجب دیدم چادر لبنانی پوشیده. اول به چشمم شک کردم، بعد به زمان و مکان و همه شرایط. اما وقتی توضیحات دوستم را شنیدم که دارد با آب و تاب از فواید چادر لبنانی و حجاب برتر بودنش می گوید فهمیدم باید انگشت اتهام شک و تردید را به سوی خیرخواهی و حافظه و دوست بودن آن دوست بچرخانم. چنان با جدیت داشت از مزایای چادر آستین دار جلوبسته می گفت گویی اولین نفری است که آن را کشف کرده و انگار نه انگار که من سال هاست دارم استفاده می کنم و روزی نیست که از طرف همین دوست ناعزیز شماتت نشده باشم. کافی بود فقط یک کلام بگوید حق با تو بود! همین! فاصله زمانی تغییر عقیده ایشان هم اینقدرها نبود که بگوییم عرف و زمانه عوض شده و او هم به تبعش. تنها مشکلش این بود که جو زده بود. هم جو عرف غالب خیلی متاثرش می کرد هم جو پیشرفت و محصولات جدید. از هر کدام هم چنان جانانه و تمام قد دفاع می کرد که هیچ کس نمی توانست مخالفت کند. چرخش عقیده ای که اگر یک قدم عقب تر بایستیم و ببینم خیلی ناگهانی، بی دلیل و مضحک به نظر می رسد و برای خودش کاملا بجا و موجه بود. 

حالا این بنده خدا که یک طلبه ساده بود و انتظار زیادی از او نمی رفت. همیشه ی تاریخ چرخش عقیده در بین دانشمندان و بزرگان هم وجود داشته. ترم قبل یکی از استادان بخشی از یک جلسه را فقط داشت در این باره صحبت می کرد که آیا بین فلاسفه تغییر موضع جایز است یا خیر؟ بعضی فیلسوفان مثل ویتگنشتاین را داریم که از دوره های فکری اش با عنوان ویتگنشتاین اول و ویتگنشتاین دوم نام می برند. کتابی که در دوره اولی فکری نوشته بود را حلقه وینی ها جلسه گرفتند و خواندند و مباحثه کردند اما بعد از مدتی خود نویسنده علنا اعلام کرد که از عقیده اش بازگشته و نظریه های دیگری مطرح کرد. یا مثلا آنتونی فلو که ملحد سرسختی بوده اواخر عمرش را با اعتراف به خداباوری گذراند و در همان حال درگذشت. از این دست تغییرات و مخصوصا گرایش به دین و آئین دیگر در تاریخ ادیان و فلسفه کم نیست. آنچه باعث می شود احترام زیادی برای این افراد قائل شوم این است که با جسارت تمام می آیند اعتراف می کنند و اشتباهات گذشته شان را می پذیرند. اینجور رو بازی کردن (البته اگر از حد مشخصی فراتر نرود) نه تنها باعث نمی شود شخصیت فرد زیر سوال برود، که تکلیف مخاطب را هم مشخص می کند و اعتماد بیشتری به صداقت وی به وجود می آورد. دیگر لازم نیست چقدر سیر مطالعاتی و تحلیل و گفتگو انجام شود تا روشن شود آیا این آدم همان تفکر ده سال پیش را دارد، کجاها را متناقض گفته، کجا سعی کرده خیلی نرم از زیر اتهام چرخش عقیده فرار کند و نقطه عطف چرخش اعتقاداتش چه زمانی بوده؟ آخر سر هم می بینیم بعضی ها چنان مخاطب را در ابهام باقی می گذارند و از نوشتن کتاب زندگی پر گره لذت می برند که شاید بهتر باشد عطای فهم اندیشه شان را به لقایش بخشید!

آدم ها خواهی نخواهی عوض می شوند. دنیا نو به نو می شود. اقتضائات زندگی تغییر می کند و اصلا به عقل معاش و معاد فردی که سالها بگذرد و تغییری در او حس نشود باید شک کرد! در این جریان صیرورت و شدن، چیزی که بعضی آدم ها را آدم تر نشان می دهد جسارتی است که برای پذیرش تغییراتشان به خرج می دهند و آفتاب را در روز روشن منکر نمی شوند! 




کلمات کلیدی :

خود مقصر پنداری

ارسال‌کننده : گل دختر در : 95/8/9 8:27 عصر

رفتم آن طرف خیابان تا تاکسی بگیرم. هنوز از فضای محیط کار بیرون نیامده بودم و ذهنم به شدت مشغول حرف و حدیث ها بود، برای همین بر خلاف همیشه خیلی به معیارهای تاکسی گرفتنم بها ندادم. غیر از شخصی نبودن ماشین که به جز شرایط اضطراری دیگر به آن شرطی شده ام، همانطور که ماشین از دور نزدیک می شود یک برآورد شخصیت هول هولکی از تیپ و سن و سال راننده تاکسی انجام می دهم معمولا، تعداد مسافران و جنسیت آنها و تناسب آن با سایز ماشین (به خصوص پراید که دو مرد و یک زن در عقب نشستنش مصیبت است) را ارزیابی می کنم و بعد اگر این ملاک ها در همان چند ثانیه نمره قبولی گرفت، مقصدم را به راننده می گویم. 

این بار ولی غرق در افکارم بودم و خیلی دقت نکردم. اولین تاکسی زردی که ترمز زد سوار شدم. چند متر قبل از من هم آقایی، که احتمال می دهم از همکاران بوده باشند، ایستاده بودند و در صندلی جلوی همان تاکسی پراید سوار شدند. من تنها عقب بودم، ولی حواسم اگر می بود پیش دستی می کردم و جلو می نشستم تا خیالم از بابت مسافرهای مرد احتمالی صندلی عقب راحت شود. صد متری که تاکسی جلو رفت و تاکسی برای سوار کردن مسافر مردی ترمز زد، تازه حواسم متوجه اطراف شد و دیدم در عجب شرایطی گرفتار شده ام. مسیر اینقدر طولانی نبود که بخواهم پیاده شوم و تاکسی دیگری بگیرم. فقط خدا خدا می کردم یک چند قدم دیگر تاکسی با همین سه سرنشین ادامه مسیر دهد و ان شاالله خدا روزی راننده برای جبران نفر چهارم را از جای دیگر برساند. در ضمنش با نگاهی حسرت بار به صندلی جلو، داشتم خودم را هم ملامت می کردم که دختر باید بیشتر مراقب می بودی و حواست را جمع می کردی. مگر هزار بار نگفته بودم وقتی مشغول به کاری می شوی فورا از کار و مشغولیت قبلی خودت را جدا کن و تمام توجهت را به وضع فعلی بده؟! اصلا هرچه شود حقت است. الاهی مچاله شوی بروی توی دستگیره شیشه و نصف سر و گردنت را مجبور شوی از ماشین بیرون بگذاری و به دستگیره بالای در آویزان شوی تا هیچ وقت یادت نرود من بعد بی هوا سوار هر سایز ماشینی نشوی! 

در خلال همین ملامت های درونی اتفاقی که نبایست می افتاد افتاد و مسافر سوم مردی هم خواست به جمع صمیمی! ما اضافه شود. خیابان شلوغ بود و تاکسی دوبله و چه بسا سوبله پارک کرده بود. نمی شد کسی را معطل کرد و باید فی الفور تصمیم می گرفتم قید آن تاکسی را بزنم یا با ترفندهایی خودم را جمع و جور کنم و بکوبم توی در و پنجره ماشین. و اتفاقی که انتظارش را نداشتم افتاد. یک لحظه انگار راننده و بقیه مسافران همه مکث کردند و زمان متوقف شد تا ببینند چطور این معادله را حل کنند. تا دکمه  شروع دوباره ی زندگی زده شد، همکار آقا بدون هیچ کلامی سریعا از تاکسی پیاده شد. نمی دانم چطور در آن یکی دو ثانیه دقیقا متوجه منظورشان شدم. من هم بی درنگ از در سمت راننده بیرون پریدم و به صندلی جلو نقل مکان کردم. مجالی برای تشکر نبود. فقط می دانستم یک انسان ندیده و نشناخته در صندلی عقب این تاکسی هست که درک درستی از مسئولیت اجتماعی دارد. خودِ ملامت گرم خاموش شده بود و این بار داشت تمام مردانی را که مسبب خودمقصر پنداری خانم های جامعه می شوند، سرزنش می کرد.

 




کلمات کلیدی :

خلبان آسمان هشتم

ارسال‌کننده : گل دختر در : 95/6/26 10:43 صبح

از اتوبوس که پیاده شدیم دیدم یکی از کادر پرواز کنار هواپیما سجاده پهن کرده و مشغول نماز است. حدود ده دقیقه ای از اذان مغرب می گذشت و ما بخاطر اعلام سوار شدن به هواپیما هنوز فرصت نکرده بودیم بخوانیم. گوشی را درآوردم تا عکس بگیرم. دقیقا باب عکس هایی بود که با عنوان «نماز شد» در شبکه های اجتماعی می دیدم. اما فضا کمی امنیتی بود و ترجیح دادم برای خودم و پدر دردسر درست نکنم. توی صندلی هایمان جاگیر شدیم. من کنار پنجره و پدر سمت راستم. بعد از تشریفات معمول و ادا اطوار مهماندارهای خوش بر و رو برای نشان دادن راه های خروج دو در در قسمت جلو و غیره و ذالک که دیگر کسی حوصله دیدنشان را هم ندارد، خلبان بلندگو دست گرفت و با بسم الله شروع کرد: «الحمدلله الذی سخرلنا هذا و ما کنا له مقرنین، حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که این مرکب را برای ما مسخر کرد. با آرزوی قبولی عبادات شما مسافران گرامی در روز عرفه و تبریک پیشاپیش عید سعید قربان... » بعد ضمن عذرخواهی از تاخیر پرواز و توضیح علت دقیق تاخیر، از مشخصات فنی پرواز و وضعیت آب و هوا و مسیر و سرعت و غیره گفت. 

اوج گرفتیم و رفتیم میان ابرها. غذای ساده ای که وعده شام محسوب می شد آورده بودند و داشتیم میل می کردیم. بین ظرف های یک بار مصرف بسته پذیرایی، کارت کوچکی بود که عکس گل و بلبل و تبریک عید قربان رویش حک شده بود و آن گوشه اسم هواپیمایی زاگرس را هم زده بودند. با خاطره ای که از ظهر آن روز و خواندن دعای عرفه در اتوبان قم-تهران داشتم، این پرواز هم کم کم داشت جالب می شد برایم. دوباره خلبان خوش صحبت فرمان هواپیما را یک دستی گرفت و آمد پیش میکروفن. با عرض عذرخواهی مجدد از تاخیر و آرزوی سفری خوش، دل را به دریا که نه، به آسمان زد و متنی ادبی در وصف عید قربان خواند، شعر خواند، این قطعه صوتی زیبا در مدح امام رضا-علیه السلام- را برای مسافران پخش کرد. من و پدر همینطور نگاه های متعجبمان چند دقیقه یک بار به هم دوخته می شد که این دیگر چه خلبانی است! مسافران پشت سری می گفتند خبرنگار است نه خلبان. نگران شده بودم نکند گرم حرف زدن شود به کوه و قله ای برخورد کنیم. قطعه صوتی که تمام شد مجددا نوبت به خودش رسید. حدیثی از امام رضا -علیه السلام- خواند، ترجمه کرد و شرح داد. دیگر دلم طاقت نیاورد. خودکار درآوردم و پشت کارت تبریک عید قربان حدیث را نوشتم. قال خلبان با چندین نفر واسطه به نقل از امام هشتم... . کاش می شد شماره اش را بگیریم و بپرسیم چه روزها و ساعاتی پرواز دارد. یک تنه هم سکان هواپیما را به دست گرفته بود و هم یک برنامه معنوی و دلنشین برایمان اجرا کرد. خودکار را به پدر دادم و توصیه کردم شما هم بنویسید.

کم کم داشتیم به مشهد نزدیک می شدیم. هشدار کمربند داده شد و هواپیما ارتفاع کم کرد. چراغ های شهر پیدا بود ولی هرچه چشم می گرداندنم منطقه پرنوری که حاکی از حرم باشد نمی دیدم. توی دلم گفتم خلبان جان! اگر از همین بالا یک زیارت حرم هم ما را ببری دیگر سنگ تمام گذاشته ای. حرفم تمام نشده بود که خلبان اعلام کرد: «تا دقایقی دیگر حرم مطهر امام هشتم شیعیان را در سمت چپ هواپیما مشاهده می کنید. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا، یا ضامن آهو» قاعدتا باید اشک در چشمانم حلقه می زد. اما مبهوت این استقبال بی نظیر و زیارت آسمانی شده بودم. گوشی را درآوردم تا از آن نور متمرکز که در لیالی مشهد به آسمان می پاشید عکس بگیرم. کیفیت عکس ها خوب نمی شد. قیدش را زدم و سرم را به شیشه دوجداره کثیف هواپیما چسباندم. چقدر چسبید این زیارت از راه نرسیده.

مسافران کم کم پیاده می شدند. من اما با تامل کادر پرواز را زیر نظر داشتم تا ببینم کدامشان خلبان است. به کابین خلبان که نزدیک شدیم حس کردم یکی شان هست که گرچه به نظر می رسد سن و سال زیادی ندارد و فرمش تفاوتی با مهماندارها نداشت؛ احترام بقیه را برمی انگیزد. کنار پله های خروجی ایستاده بود و با یکی از مهماندارها صحبت می کرد. نزدیکش که شدم با مکث و تاملی که میخواستم واکنشش را قبل از تمام شدن جمله م ببینم، پرسیدم: خلبان ایــــــن پرواز؟ شما بودید؟ آقای کمالی؟ لبخند زد و تایید کرد. به نشانه تشکر دستی بر سینه گذاشتم و چند درجه به جلو خم شدم، اولین جمله ای که می شد در صف مسافران بی صبر پشت سرم بگویم را گفتم: «پرواز خیلی خیلی خوبی بود. خیلی متشکر. قبول باشه.» دوباره لبخند و تشکر. 

سوار اتوبوس که شدیم پدر پرسید از کجا فهمیدی این خلبان است؟ گفتم همانی بود که قبل از پرواز داشت روی باند نماز اول وقت می خواند.

*عکس، تزئینی است.




کلمات کلیدی :

الکسا