سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران

خود مقصر پنداری

ارسال‌کننده : گل دختر در : 95/8/9 8:27 عصر

رفتم آن طرف خیابان تا تاکسی بگیرم. هنوز از فضای محیط کار بیرون نیامده بودم و ذهنم به شدت مشغول حرف و حدیث ها بود، برای همین بر خلاف همیشه خیلی به معیارهای تاکسی گرفتنم بها ندادم. غیر از شخصی نبودن ماشین که به جز شرایط اضطراری دیگر به آن شرطی شده ام، همانطور که ماشین از دور نزدیک می شود یک برآورد شخصیت هول هولکی از تیپ و سن و سال راننده تاکسی انجام می دهم معمولا، تعداد مسافران و جنسیت آنها و تناسب آن با سایز ماشین (به خصوص پراید که دو مرد و یک زن در عقب نشستنش مصیبت است) را ارزیابی می کنم و بعد اگر این ملاک ها در همان چند ثانیه نمره قبولی گرفت، مقصدم را به راننده می گویم. 

این بار ولی غرق در افکارم بودم و خیلی دقت نکردم. اولین تاکسی زردی که ترمز زد سوار شدم. چند متر قبل از من هم آقایی، که احتمال می دهم از همکاران بوده باشند، ایستاده بودند و در صندلی جلوی همان تاکسی پراید سوار شدند. من تنها عقب بودم، ولی حواسم اگر می بود پیش دستی می کردم و جلو می نشستم تا خیالم از بابت مسافرهای مرد احتمالی صندلی عقب راحت شود. صد متری که تاکسی جلو رفت و تاکسی برای سوار کردن مسافر مردی ترمز زد، تازه حواسم متوجه اطراف شد و دیدم در عجب شرایطی گرفتار شده ام. مسیر اینقدر طولانی نبود که بخواهم پیاده شوم و تاکسی دیگری بگیرم. فقط خدا خدا می کردم یک چند قدم دیگر تاکسی با همین سه سرنشین ادامه مسیر دهد و ان شاالله خدا روزی راننده برای جبران نفر چهارم را از جای دیگر برساند. در ضمنش با نگاهی حسرت بار به صندلی جلو، داشتم خودم را هم ملامت می کردم که دختر باید بیشتر مراقب می بودی و حواست را جمع می کردی. مگر هزار بار نگفته بودم وقتی مشغول به کاری می شوی فورا از کار و مشغولیت قبلی خودت را جدا کن و تمام توجهت را به وضع فعلی بده؟! اصلا هرچه شود حقت است. الاهی مچاله شوی بروی توی دستگیره شیشه و نصف سر و گردنت را مجبور شوی از ماشین بیرون بگذاری و به دستگیره بالای در آویزان شوی تا هیچ وقت یادت نرود من بعد بی هوا سوار هر سایز ماشینی نشوی! 

در خلال همین ملامت های درونی اتفاقی که نبایست می افتاد افتاد و مسافر سوم مردی هم خواست به جمع صمیمی! ما اضافه شود. خیابان شلوغ بود و تاکسی دوبله و چه بسا سوبله پارک کرده بود. نمی شد کسی را معطل کرد و باید فی الفور تصمیم می گرفتم قید آن تاکسی را بزنم یا با ترفندهایی خودم را جمع و جور کنم و بکوبم توی در و پنجره ماشین. و اتفاقی که انتظارش را نداشتم افتاد. یک لحظه انگار راننده و بقیه مسافران همه مکث کردند و زمان متوقف شد تا ببینند چطور این معادله را حل کنند. تا دکمه  شروع دوباره ی زندگی زده شد، همکار آقا بدون هیچ کلامی سریعا از تاکسی پیاده شد. نمی دانم چطور در آن یکی دو ثانیه دقیقا متوجه منظورشان شدم. من هم بی درنگ از در سمت راننده بیرون پریدم و به صندلی جلو نقل مکان کردم. مجالی برای تشکر نبود. فقط می دانستم یک انسان ندیده و نشناخته در صندلی عقب این تاکسی هست که درک درستی از مسئولیت اجتماعی دارد. خودِ ملامت گرم خاموش شده بود و این بار داشت تمام مردانی را که مسبب خودمقصر پنداری خانم های جامعه می شوند، سرزنش می کرد.

 




کلمات کلیدی :

الکسا