سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران

مردگان خاموش

ارسال‌کننده : زهرا نیستانی در : 96/6/4 11:44 صبح

اولین تجربه‌اش در زندان به سه سال پیش بر می‌گردد. همسرم را می‌گویم، زمانی که ایام تبلیغی فرا می‌رسد با هماهنگی سازمان زندان‌ها بعنوان روحانی بین زندانیان حضور می‌یابد، گاهی بند قاتلین روزی‌اش می‌شود، گاهی بند جرایم اقتصادی، گاهی قاچاقچیان، گاهی ...

این بار بند متادونی‌ها قسمت َش شد... بندی که حتی می‌ترسیدند به همسرم نزدیک شوند! وقتی علت را جویا می‌شوند می‌گویند: «اینجا هیچ کدام از مسئولین به ما سر نمی‌زنند، هر کسی هم برای سرکشی وارد می‌شود حق نزدیک شدن به آنها نداریم، هراس از ابتلا به انواع بیماری، بین ما و آنان دیواری بلند کشیده...»

همسرم تعریف می‌کرد از آنان خواستم تا خاطرات‌شان را بنویسند، زندگی شان را در قالب داستان بیان کنند، تا شاید کمی گرد مردگی از رویشان برداشته شود...

خواندن داستان‌ها و خاطرات آنان بیش از پیش غم‌زده و نگرانم کرد، دلَ‌م نیامد صحبت‌های همسرم را منتشر نکنم. شاید خلاصه باشد ولی خواندنش خالی از لطف نخواهد بود...

"کلمه «فراموش شدگان» خاطرات تیرماه 96 را برایم زنده می‌کند. زمانی که بعنوان روحانی طرح هجرت به ندامتگاه قزلحصار کرج اعزام شدم.

با هماهنگی مسئول فرهنگی زندان، بعنوان روحانی  اندرزگاه متادونی‌ها معرفی شدم، قسمتی که در بین  زندانیان به  بند «مردگان خاموش»  معروف بود، زندانیانی که اکثرا به بیماری‌هایی همچون ایدز و سل مبتلا بودند.

همانجا بود که یافتم زنده‌هایی را که فراموش شده‌اند و کسی از آنها خبری نمی‌گیرد، زندانی که ده سال نه  بلکه بیست و پنج سال اسیر است و از خانواده‌هایشان هیچ خبری ندارند، حتی نمیدانند فرزندانشان عروس یا داماد شده‌اند.

استاد دانشگاهی که روزی سخنران سمینارها و همایش‌ها بود و برای دیدار با او نیاز به هماهنگی وتشریفات خاص داشت، اکنون کسی سراغش را نمی‌گیرد و به تنهایی  غرق در خاطرات گذشته‌است.

فراموش شدهای که تنها دلخوشی‌اش عکس پسرک شش ساله‌اش است که‌ در بهزیستی نگهداری می‌شد و با حسرت می‌گفت: "حاج اقا چقدر در عکس قشنگ می‌خنده، مجبورم برای تامین هزینه نگهداریش نامه برای زندانیان بنویسم  و در نهضت زندان درس بدم ..."

 فراموش شدگانی که روزگاری اسم‌شان در بنر شهرها به عنوان قهرمان نوشته شده‌بود، یا بازاریان و مسئولانی‌ که اطرافشان شلوغ بود و اکنون در گذر زمان، زندان آنها را به دست فراموشی  سپرده‌است و کسی سراغی از آنها نمی‌گیرد.

بزگترین عذاب و نعمت الهی در زندان همان فراموشی است، عذاب است که سالها ملاقات نداشته‌باشی و کسی جویای احوالت نباشد ‌و شب و روزت مثل هم باشد، حتی دیگر حوصله‌ای برایت نماند تا با هسته‌های خرما تسیبح درست کنی تا با فروشش بتوانی پاکتی سیگار برای خودت بخری... در مقابل فراموشی بزرگترین نعمت آن است‌ که دیگر یادتان نیاید روزی‌که به زندان آمدید پدر و مادر، همسر و فرزندان همراه‌تان بودند و اکنون بعضی از آنها را از دست داده‌اید.

گاهی خودم را در بین آنها گم می‌کنم و فراموش می‌کنم که روحانی آن بند هستم، فراموش می‌کنم از قرآن و  روایت بگویم، جک و لطیفه می‌شنویم و صدای بلند خنده در حسینه برای لحظاتی جلب توجه می‌کند، که این لطیفه‌ها بیشتر بازگو کردن خاطرات زندانیان می‌باشد، همانند روزی که از دوستی اقامه‌ی نماز را پرسیدم ولی  در همان ابتدای اقامه، چشمانی که تا ثانیه‌های گذشته به من نگاه می‌کرد آرام آرام  پلک‌هایش سنگین شد و صدایش مثل نواری که در ضبط صوت گیر کرده نامفهوم ماند و خوابش گرفت...  از حسینه خارج شدم، او ماند در رویاهایی که بوی متادون می‌داد.

یا جوان صافکار ماهر قدیمی که اسم زن بازیگری را با خطی درشت روی بازویش خالکوبی کرده‌بود و عکسش را همه جا با خود می‌برد حتی اسمش  را صدا  می‌زد و گه‌گاه مودبانه همانند بچه‌های کوچک از من اجازه می‌گرفت تا لحظه‌ای در کنارم بنشیند تا از عشق خیالی خود بگوید، و نماز میخواند تا خدا کمکش کند به او برسد... در حیرتم از بلایی که مواد مخدر بر سر زندانیان آورده‌است...

و در حیرتم از دست طمع کارانی که زندگی عده‌ای را تباه کرده‌اند و افتخار می‌کنند.

فراموش نکنیم وقتی دنبال علت دردها می‌گردیم چوب توبیخ را تنها بر سر زندانیان نکوبیم.

شاید اگر خانواده‌ها برای تربیت فرزند دقت بیشتری داشتند یا آموزش در مدارس به درستی انجام می‌گرفت و یا مسولین رنگ فقر و اختلاف طبقاتی را کم رنگ می‌کردند و هزاران یا....

امروز با افسوس خاطره‌های زندان و زندانیان را ذکر نمی‌کردیم."





کلمات کلیدی : زندان، اعتیاد، متادون، سفر تبلیغی، روحانی زندان، اعدام، قتل، قاچاقچی، مسئولین، فقر

پدر پروری

ارسال‌کننده : زهرا نیستانی در : 95/12/16 11:10 عصر

از همان ابتدای وبلاگ نوشتن‌مان با عنوان دختران طلبه قلم زدیم، از همه چیز نوشتیم ولی هیچ وقت به ذهن‌مان خطور نکرد از ماجرای طلبه شدنمان بگوییم! شاید چون کسی نپرسید و یا فکر نمی‌کردیم مهم باشد!

هر چه هست این فراخوان بهانه‌ ای شد تا از ماجرایی بگویم که مرا در این مسیر قرار داد...

اولین شخصیتی که با نام طلبه شناختم پدرم بود، پدرم فوق العاده انسان مقیدی بود، اما اعتقاد وی هیچ وقت باعث نشد من، خواهرانم، برادرانم و حتی مادرم را به کاری مجبور کند، پدرم در همه کارها ما را آزاد می‌گذاشت و سعی می‌کرد با عمل‌ش رفتار صحیح را به ما آموزش دهد، حتی سِمَت «تنها روحانی» فامیل بودن هم باعث نمی‌شد که رفتارش نسبت به ما سخت‌گیرانه‌تر باشد. هر چند خیلی از کارهایی که پدرم انجام می‌داد، تعجب اقوام و اطرافیان را برمی‌انگیخت، مثل محبت و توجهی که پدرم به من و خواهرانم داشت، همیشه نگاه متعجب تک‌دختران فامیل را به همراه داشت و صد البته اعتراض مردان فامیل که می گفتند: لوس‌شان نکن! ولی با لبخند همیشگی‌اش می‌گفت: این ها ریحانه‌اند و مهمان خانه‌ی من..

همه این‌ها فقط پدرم را برایم خاص می کرد و نه چیز دیگر، تا اینکه بزرگتر شدم و هزاران سوال کوچک و بزرگ در ذهنم شکل گرفت، بدون اغراق بگویم که برای تک تک سوالاتم جواب داشت، محدوده اطلاعاتش  از سیاست خارجه فلان کشور دور افتاده آسیایی گرفته تا خرد و ریز جریانات انقلاب اسلامی! چنان از برد و نفوذ اسلام می‌گفت که من اصلا به مسلمان بودن خود می‌بالیدم! هیچ وقت هم به اخبار داخلی اکتفا نمی‌کرد و سعی می کرد روزانه خبرهای bbc  و الجزیرة را دنبال کند، و من همیشه با خنده می گفتم: بابا آنلاین جواب همه را می‌دهد J

خاطرم است مدتی تلویزیون‌مان خراب شده بود. شب هنگام که می شد از روی بی حوصلگی دور پدر جمع می‌شدیم تا برایمان قصه شب بگوید. او هم از فرصت استفاده می‌کرد و تک تک شخصیت های اسلامی را برایمان موشکافی می‌کرد، مثل سلمان فارسی! اینکه چطور از ایران و خانواده آتش‌پرست خود فرار کرد و به امید دیدار پیامبر موعود که خبرش را شنیده بود به سرزمین حجاز رفت، چنان این ماجرا را برایمان ملموس روایت کرد که انگار تک تک لحظه ها را با سلمان بوده...

اعتقادش، عشق به دین‌ش، اشک های ریزدانه‌اش موقع شنیدن نام حسین (ع) و فاطمه (س)، دلبستگی به کتاب‌هایش، علاقه اش به امام و انقلاب اسلامی، صبر و مظلومیت‌ش، محبت و آرامشی که در خانواده برایمان ایجاد کرده بود ... همه این پازل ها را که کنار هم می‌گذارم تازه می‌فهمم چرا پدرم فرسنگ‌ها دورتر از این سرزمین خاکی خودش را به حوزه علمیه قم رسانده ... و تازه می‌فهمم که چقدر ملموس روایت سلمان فارسی را برایمان تعریف می کرد..

اصلا پدرم من را عاشق حوزه کرد تا جاییکه از گذراندن دوره‌ی پیش‌دانشگاهی با بالاترین معدل در رشته‌ی ریاضی گذشتم و وارد حوزه شدم.


بعدها با دیدن اساتیدم فهمیدم،حوزه‌ام پدر پرور است...


 




کلمات کلیدی :

   1   2      >

الکسا