سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

نسل استدلال های آموخته

ارسال‌کننده : گل دختر در : 96/1/18 9:28 عصر

جوری با تعجب پرسید «مگه تو هم رمان می خونی؟!» که انگار سیگار کشیده باشد یا دستش کج باشد. در همان دو ثانیه داشتم دلایل ضد ارزش بودن رمان خوانی در بعضی خانواده ها را پیش خودم مرور می کردم که مخاطب جمله پرسشی فوق که دختری ده دوازده ساله بود با اقتدار جواب داد:

- آره خب! مگه چیه؟ تازه بابای دوستم که معلمه هم اجازه داده دخترش پی دی اف این کتابُ روی گوشی ش داشته باشه.

ذهنم فورا از «رمان خوانی» پرید به شیوه دفاع از آن. پشت این پاسخ استدلالی مخفی بود که ثابت می کرد چون بابای دوستم که فرد فرهیخته ای است با این کتاب مخالفت نکرده؛ پس کتاب مناسبی است و من هم می توانم آن را بخوانم. به قول طلبه ها که از قول و فعل و تقریر ائمه معصوم احکامشان را استخراج می کند؛ این دختر زرنگ، تقریر و سکوت بابای دوستش را علم کرده بود برای رمان خوانی که آن هم جای ان قلت داشت.

من فقط ناظر این گفتگو بودم؛ اما ناگهان حس کردم با نسل جدیدی از تهاجم فرهنگی مواجهم. یک خانم دهه هفتادی با یک دختر دهه هشتادی مشغول زد و خورد کلامی درباره صحت و سقم رمان خوانی بودند و هر دو طرف با زبان خودشان دلیل می آوردند. دهه هفتادی معتقد بود رمان خواندن فایده ای ندارد و چیزی به علم ما اضافه نمی کند. از دهه هشتادی خواست نکته مثبت آخرین رمان خوانده شده اش را بگوید. دهه هشتادی سرسختانه معتقد بود آن رمان نکته بدی نداشت و با یاد و نام خدا شروع کرد به تعریف داستان. من سرم به کار خودم بود و وانمود می کردم نمی شنوم. اما مگر می شد این همه استدلالی که دختر کلاس ششمی بین کلماتش مخفی بود را ندید و نشنید؟ دلم می خواست با انگشتانم بشمارم شصت، هفتاد، هشتاد، نود... واقعا چقدر فاصله دارند؟! 

قصه مثلا پر گره دختر دانشجو و استادی که از قضا فامیل درآمده بود داشت به جاهای حساس می رسید. دهه هفتادی که حوصله ش سر رفته بود گفت خب دیگه داستان لو رفت. حتما آخرش با هم ازدواج می کنند. دهه هشتادی با نگاه گیرایی چند ثانیه سکوت کرد و گفت: اتفاقا نه! تا آخر داستان هم با هم ازدواج نمی کنن. صبر کنید بقیه ش رو بگم. سقلمه ای به دهه هفتادی زدم که کجای کاری؟! زمان ما بود که آخر رمان های عاشقانه ختم به ازدواج می شد. الان یاد می دهند یک دانشگاه، شهر یا دنیا را سر کار بگذارند و آخرش خودشان را گرفتار هیچ کس نکنند. بگذار قصه را بگوید.

یک نفس گفت و گفت و گفت. یک ساعتی با تمام جزئیات و بدون سانسور تعریف کرد. فکر کردم دخترک همینکه توانسته پیش ما پز چند صد صفحه کتاب خواندنش را بدهد آرامش می کند و دیگر پی جمله اول گفتگو را نمی گیرد. تا نقطه پایان قصه را گذاشت مراسم اعتراف گیری شروع شد. گفت:«دیدید بدآموزی نداشت؟! غیر از همون یه صحنه که دختره توی کلاس غش می کنه و پسره بغلش می کنه می برتش بیرون.» تمام آن تعاریف برای این بود که به ما ثابت کند رمان مورد داری نبوده و بابای دوستش هم که آدم موجهی است.

منِ دهه شصتی با خانم دهه هفتادی دهانمان از تعجب باز مانده بود! با اینکه در نفی کامل رمان خوانی با دهه هفتادی اختلاف نظر داشتم اما استدلال دخترک، ما را به یک جبهه کشاند. گفتیم بدآموزی بالاتر از این که پسر بی نوا را سر کار گذاشت و با لجبازی و غرورش همه را کنار زد و آخر سر تصمیم گرفت برود یک گوشه برای خودش زندگی کند و احتمالا رمان دیگری بیافریند. دهه هشتادی ما تند و تند دلیل می آورد که اگر این کار را کرد علتش این بوده یا بیچاره چه گناهی داشته خانواده اینطور به سرش آوردند. دیدم بهتر است بیشتر وارد گود شود. گفتم ببین دخترم! همینکه تو داری پیش ما از آن شخصیت دفاع می کنی یعنی به خوبی توانسته نظر تو را جلب کند و برایت الگو شده. با اینکه نخواسته بودم به بدحجابی شخصیت اول داستان اشاره کنم خودش گفت: اگه اون برام الگو بود الان حجابمم مثل اون بود. ولی من چادر می پوشم. 

چه می شد پاسخ داد به این همه استدلالِ آموخته؟ سعی کردم سن و سالش را نادیده بگیرم و جوری که با دوستان خودم صحبت می کنم از شکاف بین قلب و عمل بگویم. از اینکه چیزهایی هست که نمی دانی و سعی کن نصیحت ما را به عنوان خواهر بزرگتر آویزه گوشت کنی. استدلال سلبی اما برای دخترکی که در چند صد صفحه کتاب دلبسته اش شده بود افاقه نمی کرد. گفتم هفته آینده یک رمان خوب برایت می آورم. با خوشحالی پذیرفت و از هم خداحافظی کردیم. زیر چادر دوباره مخفیانه با انگشتانم شصت، هفتاد، هشتاد، نود را شمردم. دوازده سالگی من، پر از دامن چین دار و گل های صورتی و فرسنگ ها دور بود از این نسل. نهایت استدلال ما برای سرکشی «دلم میخواد» شل و ولی بود که در هوا رها می کردیم. طفلک ها چه زود به جنگ اندیشه ها آمده اند. چقدر که من بیگانه ام با این نسل.




کلمات کلیدی :

چرخش فکری در روز روشن

ارسال‌کننده : گل دختر در : 95/11/15 3:36 عصر

چندین سال پیش که  چادرهای آستین دار و مدل دار تازه داشت بین دخترهای مذهبی رایج می شد و من هنوز بین سر کردن مدل عربی، ملی، دانشجویی و امثالهم مردد بودم و هر روز یکی را امتحان می کردم، بین عده ای از هم کیشان خودمان به عنوان دخترانی شناخته می شدیم که تاب چند متر پارچه چادری را روی سرشان ندارند و لابد همین امروز و فرداست که به بهانه های مختلف کشف حجاب کنند. چند نفری که علنا به رویمان می آوردند و با طعنه و کنایه بهمان می فهماندند داریم از دایره ی دیانت خارج می شویم کم کم. من اما وقتی می دیدم از حدود تجاوز نکردم و اتفاقا با این مدل های جدید بهتر می توانم حجابم را حفظ کنم، دیگر بهایی به حرفشان نمی دادم. یک روز داشتم عکس های سفر یکی از همین دوستان کنایه گو را نگاه می کردم که در کمال تعجب دیدم چادر لبنانی پوشیده. اول به چشمم شک کردم، بعد به زمان و مکان و همه شرایط. اما وقتی توضیحات دوستم را شنیدم که دارد با آب و تاب از فواید چادر لبنانی و حجاب برتر بودنش می گوید فهمیدم باید انگشت اتهام شک و تردید را به سوی خیرخواهی و حافظه و دوست بودن آن دوست بچرخانم. چنان با جدیت داشت از مزایای چادر آستین دار جلوبسته می گفت گویی اولین نفری است که آن را کشف کرده و انگار نه انگار که من سال هاست دارم استفاده می کنم و روزی نیست که از طرف همین دوست ناعزیز شماتت نشده باشم. کافی بود فقط یک کلام بگوید حق با تو بود! همین! فاصله زمانی تغییر عقیده ایشان هم اینقدرها نبود که بگوییم عرف و زمانه عوض شده و او هم به تبعش. تنها مشکلش این بود که جو زده بود. هم جو عرف غالب خیلی متاثرش می کرد هم جو پیشرفت و محصولات جدید. از هر کدام هم چنان جانانه و تمام قد دفاع می کرد که هیچ کس نمی توانست مخالفت کند. چرخش عقیده ای که اگر یک قدم عقب تر بایستیم و ببینم خیلی ناگهانی، بی دلیل و مضحک به نظر می رسد و برای خودش کاملا بجا و موجه بود. 

حالا این بنده خدا که یک طلبه ساده بود و انتظار زیادی از او نمی رفت. همیشه ی تاریخ چرخش عقیده در بین دانشمندان و بزرگان هم وجود داشته. ترم قبل یکی از استادان بخشی از یک جلسه را فقط داشت در این باره صحبت می کرد که آیا بین فلاسفه تغییر موضع جایز است یا خیر؟ بعضی فیلسوفان مثل ویتگنشتاین را داریم که از دوره های فکری اش با عنوان ویتگنشتاین اول و ویتگنشتاین دوم نام می برند. کتابی که در دوره اولی فکری نوشته بود را حلقه وینی ها جلسه گرفتند و خواندند و مباحثه کردند اما بعد از مدتی خود نویسنده علنا اعلام کرد که از عقیده اش بازگشته و نظریه های دیگری مطرح کرد. یا مثلا آنتونی فلو که ملحد سرسختی بوده اواخر عمرش را با اعتراف به خداباوری گذراند و در همان حال درگذشت. از این دست تغییرات و مخصوصا گرایش به دین و آئین دیگر در تاریخ ادیان و فلسفه کم نیست. آنچه باعث می شود احترام زیادی برای این افراد قائل شوم این است که با جسارت تمام می آیند اعتراف می کنند و اشتباهات گذشته شان را می پذیرند. اینجور رو بازی کردن (البته اگر از حد مشخصی فراتر نرود) نه تنها باعث نمی شود شخصیت فرد زیر سوال برود، که تکلیف مخاطب را هم مشخص می کند و اعتماد بیشتری به صداقت وی به وجود می آورد. دیگر لازم نیست چقدر سیر مطالعاتی و تحلیل و گفتگو انجام شود تا روشن شود آیا این آدم همان تفکر ده سال پیش را دارد، کجاها را متناقض گفته، کجا سعی کرده خیلی نرم از زیر اتهام چرخش عقیده فرار کند و نقطه عطف چرخش اعتقاداتش چه زمانی بوده؟ آخر سر هم می بینیم بعضی ها چنان مخاطب را در ابهام باقی می گذارند و از نوشتن کتاب زندگی پر گره لذت می برند که شاید بهتر باشد عطای فهم اندیشه شان را به لقایش بخشید!

آدم ها خواهی نخواهی عوض می شوند. دنیا نو به نو می شود. اقتضائات زندگی تغییر می کند و اصلا به عقل معاش و معاد فردی که سالها بگذرد و تغییری در او حس نشود باید شک کرد! در این جریان صیرورت و شدن، چیزی که بعضی آدم ها را آدم تر نشان می دهد جسارتی است که برای پذیرش تغییراتشان به خرج می دهند و آفتاب را در روز روشن منکر نمی شوند! 




کلمات کلیدی :

خود مقصر پنداری

ارسال‌کننده : گل دختر در : 95/8/9 8:27 عصر

رفتم آن طرف خیابان تا تاکسی بگیرم. هنوز از فضای محیط کار بیرون نیامده بودم و ذهنم به شدت مشغول حرف و حدیث ها بود، برای همین بر خلاف همیشه خیلی به معیارهای تاکسی گرفتنم بها ندادم. غیر از شخصی نبودن ماشین که به جز شرایط اضطراری دیگر به آن شرطی شده ام، همانطور که ماشین از دور نزدیک می شود یک برآورد شخصیت هول هولکی از تیپ و سن و سال راننده تاکسی انجام می دهم معمولا، تعداد مسافران و جنسیت آنها و تناسب آن با سایز ماشین (به خصوص پراید که دو مرد و یک زن در عقب نشستنش مصیبت است) را ارزیابی می کنم و بعد اگر این ملاک ها در همان چند ثانیه نمره قبولی گرفت، مقصدم را به راننده می گویم. 

این بار ولی غرق در افکارم بودم و خیلی دقت نکردم. اولین تاکسی زردی که ترمز زد سوار شدم. چند متر قبل از من هم آقایی، که احتمال می دهم از همکاران بوده باشند، ایستاده بودند و در صندلی جلوی همان تاکسی پراید سوار شدند. من تنها عقب بودم، ولی حواسم اگر می بود پیش دستی می کردم و جلو می نشستم تا خیالم از بابت مسافرهای مرد احتمالی صندلی عقب راحت شود. صد متری که تاکسی جلو رفت و تاکسی برای سوار کردن مسافر مردی ترمز زد، تازه حواسم متوجه اطراف شد و دیدم در عجب شرایطی گرفتار شده ام. مسیر اینقدر طولانی نبود که بخواهم پیاده شوم و تاکسی دیگری بگیرم. فقط خدا خدا می کردم یک چند قدم دیگر تاکسی با همین سه سرنشین ادامه مسیر دهد و ان شاالله خدا روزی راننده برای جبران نفر چهارم را از جای دیگر برساند. در ضمنش با نگاهی حسرت بار به صندلی جلو، داشتم خودم را هم ملامت می کردم که دختر باید بیشتر مراقب می بودی و حواست را جمع می کردی. مگر هزار بار نگفته بودم وقتی مشغول به کاری می شوی فورا از کار و مشغولیت قبلی خودت را جدا کن و تمام توجهت را به وضع فعلی بده؟! اصلا هرچه شود حقت است. الاهی مچاله شوی بروی توی دستگیره شیشه و نصف سر و گردنت را مجبور شوی از ماشین بیرون بگذاری و به دستگیره بالای در آویزان شوی تا هیچ وقت یادت نرود من بعد بی هوا سوار هر سایز ماشینی نشوی! 

در خلال همین ملامت های درونی اتفاقی که نبایست می افتاد افتاد و مسافر سوم مردی هم خواست به جمع صمیمی! ما اضافه شود. خیابان شلوغ بود و تاکسی دوبله و چه بسا سوبله پارک کرده بود. نمی شد کسی را معطل کرد و باید فی الفور تصمیم می گرفتم قید آن تاکسی را بزنم یا با ترفندهایی خودم را جمع و جور کنم و بکوبم توی در و پنجره ماشین. و اتفاقی که انتظارش را نداشتم افتاد. یک لحظه انگار راننده و بقیه مسافران همه مکث کردند و زمان متوقف شد تا ببینند چطور این معادله را حل کنند. تا دکمه  شروع دوباره ی زندگی زده شد، همکار آقا بدون هیچ کلامی سریعا از تاکسی پیاده شد. نمی دانم چطور در آن یکی دو ثانیه دقیقا متوجه منظورشان شدم. من هم بی درنگ از در سمت راننده بیرون پریدم و به صندلی جلو نقل مکان کردم. مجالی برای تشکر نبود. فقط می دانستم یک انسان ندیده و نشناخته در صندلی عقب این تاکسی هست که درک درستی از مسئولیت اجتماعی دارد. خودِ ملامت گرم خاموش شده بود و این بار داشت تمام مردانی را که مسبب خودمقصر پنداری خانم های جامعه می شوند، سرزنش می کرد.

 




کلمات کلیدی :

خلبان آسمان هشتم

ارسال‌کننده : گل دختر در : 95/6/26 10:43 صبح

از اتوبوس که پیاده شدیم دیدم یکی از کادر پرواز کنار هواپیما سجاده پهن کرده و مشغول نماز است. حدود ده دقیقه ای از اذان مغرب می گذشت و ما بخاطر اعلام سوار شدن به هواپیما هنوز فرصت نکرده بودیم بخوانیم. گوشی را درآوردم تا عکس بگیرم. دقیقا باب عکس هایی بود که با عنوان «نماز شد» در شبکه های اجتماعی می دیدم. اما فضا کمی امنیتی بود و ترجیح دادم برای خودم و پدر دردسر درست نکنم. توی صندلی هایمان جاگیر شدیم. من کنار پنجره و پدر سمت راستم. بعد از تشریفات معمول و ادا اطوار مهماندارهای خوش بر و رو برای نشان دادن راه های خروج دو در در قسمت جلو و غیره و ذالک که دیگر کسی حوصله دیدنشان را هم ندارد، خلبان بلندگو دست گرفت و با بسم الله شروع کرد: «الحمدلله الذی سخرلنا هذا و ما کنا له مقرنین، حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که این مرکب را برای ما مسخر کرد. با آرزوی قبولی عبادات شما مسافران گرامی در روز عرفه و تبریک پیشاپیش عید سعید قربان... » بعد ضمن عذرخواهی از تاخیر پرواز و توضیح علت دقیق تاخیر، از مشخصات فنی پرواز و وضعیت آب و هوا و مسیر و سرعت و غیره گفت. 

اوج گرفتیم و رفتیم میان ابرها. غذای ساده ای که وعده شام محسوب می شد آورده بودند و داشتیم میل می کردیم. بین ظرف های یک بار مصرف بسته پذیرایی، کارت کوچکی بود که عکس گل و بلبل و تبریک عید قربان رویش حک شده بود و آن گوشه اسم هواپیمایی زاگرس را هم زده بودند. با خاطره ای که از ظهر آن روز و خواندن دعای عرفه در اتوبان قم-تهران داشتم، این پرواز هم کم کم داشت جالب می شد برایم. دوباره خلبان خوش صحبت فرمان هواپیما را یک دستی گرفت و آمد پیش میکروفن. با عرض عذرخواهی مجدد از تاخیر و آرزوی سفری خوش، دل را به دریا که نه، به آسمان زد و متنی ادبی در وصف عید قربان خواند، شعر خواند، این قطعه صوتی زیبا در مدح امام رضا-علیه السلام- را برای مسافران پخش کرد. من و پدر همینطور نگاه های متعجبمان چند دقیقه یک بار به هم دوخته می شد که این دیگر چه خلبانی است! مسافران پشت سری می گفتند خبرنگار است نه خلبان. نگران شده بودم نکند گرم حرف زدن شود به کوه و قله ای برخورد کنیم. قطعه صوتی که تمام شد مجددا نوبت به خودش رسید. حدیثی از امام رضا -علیه السلام- خواند، ترجمه کرد و شرح داد. دیگر دلم طاقت نیاورد. خودکار درآوردم و پشت کارت تبریک عید قربان حدیث را نوشتم. قال خلبان با چندین نفر واسطه به نقل از امام هشتم... . کاش می شد شماره اش را بگیریم و بپرسیم چه روزها و ساعاتی پرواز دارد. یک تنه هم سکان هواپیما را به دست گرفته بود و هم یک برنامه معنوی و دلنشین برایمان اجرا کرد. خودکار را به پدر دادم و توصیه کردم شما هم بنویسید.

کم کم داشتیم به مشهد نزدیک می شدیم. هشدار کمربند داده شد و هواپیما ارتفاع کم کرد. چراغ های شهر پیدا بود ولی هرچه چشم می گرداندنم منطقه پرنوری که حاکی از حرم باشد نمی دیدم. توی دلم گفتم خلبان جان! اگر از همین بالا یک زیارت حرم هم ما را ببری دیگر سنگ تمام گذاشته ای. حرفم تمام نشده بود که خلبان اعلام کرد: «تا دقایقی دیگر حرم مطهر امام هشتم شیعیان را در سمت چپ هواپیما مشاهده می کنید. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا، یا ضامن آهو» قاعدتا باید اشک در چشمانم حلقه می زد. اما مبهوت این استقبال بی نظیر و زیارت آسمانی شده بودم. گوشی را درآوردم تا از آن نور متمرکز که در لیالی مشهد به آسمان می پاشید عکس بگیرم. کیفیت عکس ها خوب نمی شد. قیدش را زدم و سرم را به شیشه دوجداره کثیف هواپیما چسباندم. چقدر چسبید این زیارت از راه نرسیده.

مسافران کم کم پیاده می شدند. من اما با تامل کادر پرواز را زیر نظر داشتم تا ببینم کدامشان خلبان است. به کابین خلبان که نزدیک شدیم حس کردم یکی شان هست که گرچه به نظر می رسد سن و سال زیادی ندارد و فرمش تفاوتی با مهماندارها نداشت؛ احترام بقیه را برمی انگیزد. کنار پله های خروجی ایستاده بود و با یکی از مهماندارها صحبت می کرد. نزدیکش که شدم با مکث و تاملی که میخواستم واکنشش را قبل از تمام شدن جمله م ببینم، پرسیدم: خلبان ایــــــن پرواز؟ شما بودید؟ آقای کمالی؟ لبخند زد و تایید کرد. به نشانه تشکر دستی بر سینه گذاشتم و چند درجه به جلو خم شدم، اولین جمله ای که می شد در صف مسافران بی صبر پشت سرم بگویم را گفتم: «پرواز خیلی خیلی خوبی بود. خیلی متشکر. قبول باشه.» دوباره لبخند و تشکر. 

سوار اتوبوس که شدیم پدر پرسید از کجا فهمیدی این خلبان است؟ گفتم همانی بود که قبل از پرواز داشت روی باند نماز اول وقت می خواند.

*عکس، تزئینی است.




کلمات کلیدی :

مخاطبِ خاص زدایی

ارسال‌کننده : گل دختر در : 95/5/25 5:35 عصر

       بیشتر کسانی که می خواهند دست به قلم شوند یا نطقی برانند هم و غمشان بر این است که چه بگویند و بنویسند؛ شاید نیم نگاهی هم به تیپ و توقعات مخاطب خود داشته باشند، اما عموما محتوا مهم تر از مخاطب به نظر می رسد. تا وقتی که می شد کمی میان فضاها تفکیک کرد و خیالمان راحت بود که یک سخنرانی علمی در فلان نشست تخصصی دانشگاه، حرف هایش به بیرون درز نمی کند، یا قسمتی از کتاب ادبی فلان نویسنده به عنوان استدلالی له یا علیه اعتقادی خاص میان عموم مردم دست به دست نمی چرخد، کم توجهی به مخاطب، ایراد و اشکال بزرگی به حساب نمی آمد. حرف هایی بود که هیچ وقت به گوش منِ عامی نمی رسید و اگر هم که می رسید چون خودم را از آن فضا بسیار دور می دیدم، خودم را واجد صلاحیت قضاوت درباره ی آن نمی دانستم و به اهلش واگذار می کردم. یک منبر عرفانی درباره ی وحدت وجود، ممکن بود خوره ی اعتقادات یک دختر دبیرستانی شود و چون همه به این حدود و ثغور نانوشته آگاه بودند، کمتر پیش می آمد که این فضاها با هم تداخل کنند و مهم تر اینکه کسی با جسارت تمام و ژست حق به جانبی، خودش را در فضای متفاوت بیندازد و همه را به شلاق نقد خود براند.

 

        این که می گویم قدیم ها اینطور بود از جنس حرف های «بد دوره زمونه ای شده»ای که از زبان پیرزن ها و پیرمردها می شنویم نیست و تاریخ آغاز و انجام دقیقی هم ندارد. صرفا مشاهده ای است که به شخصه در طول همین چند دهه زندگی تجربه کرده ام و گذار از «حد و مرز داشتن مخاطب» را به «گستردگی مخاطبان» به عینه دیده ام. حالا دیگر هر گفتگوی دوستانه و دست نوشته ای هم ثبت و ضبط می شود و اگر برای مخاطبی که در زمان تحریر یا نطق، مورد نظر گوینده یا نویسنده نبوده، بیان شود هزار آفت و بلا می تواند داشته باشد. تقطیع گفتار و نوشتار و نقل آن بدون در نظر گرفتن قبل و بعد، به خوبی می تواند مقصود مولف را تا صد و هشتاد درجه متفاوت نشان دهد. خیلی از صفحات معارضین دین و اسلام را می بینم که از همین حربه استفاده می کنند و مثلا تکه ای از مناجات با امام زمان بعد از یک سخنرانی دو ساعته ی مفصل و روضه ی یک ساعته، که هیچ کدامشان نقل نشده، را دلیل بر خرافاتی بودن می گیرند یا آیه و حدیثی را بدون توجه به شأن نزول و فردی که حدیث در پاسخ به سوال او روایت شده را مبنای تفاسیر نابجای خود درباره ی اسلام قرار می دهند. بعضی وقت ها که کتابی را می خوانم یا سخنرانی می شنوم جمله خاصی را پیش خودم جدا می کنم و به این فکر می کنم که همین یک جمله اگر به تنهایی منتشر شود، چه غوغایی به پا می کند که روح مولف هم از آن بی خبر است.

 

 

        چه باید کردش را نمی دانم. هر چه فکر می کنم، حتی کامل ترین جملات و عبارات هم قابلیت تقطیع و برگردان معنا دارند. اصلا خاصیت زبان، همین ناقص بودنش است. ما در بند لغات و عباراتی هستیم که در کنار هم و با در نظر گرفتن شرایط ارائه، می توانند معنای کامل را افاده کنند. هیچ کدامشان به تنهایی مظهر کامل کلام نیستند. هیچ کداممان به تنهایی مظهر وجود موجود کامل نیستیم و نتوانستیم باشیم. شاید علت اینکه قرآن در شب قدر یک باره بر قلب پیامبر نازل شده همین است که لازم بوده کل قرآن، به صورت مجموعه ای به هم پیوسته که هر حرفش دیگری را روشن می کند، بر پیامبر نازل شود و نزولی تدریجی هم نیاز بوده تا شأن نزول و شرایط محیطی نزول آیات، معنای آنها را تکمیل کند. بعد ما چقدر بی رحمانه، یک خط را برش می زنیم و برای خودمان آسمان ریسمان می بافیم. 

 

        این مشکل مخاطب نشناسی در اینترنت و شبکه های اجتماعی هم مشکل آفرین شده. پیام رسان، سایت، وبلاگ، شبکه اجتماعی و هر محیط مجازی که ما بخشی از وجودمان را به معرض نمایش می گذاریم و در ناخودآگاهمان وقتی در آن محیط خاص هستیم برای مخاطب/مخاطبان مورد نظرمان می نویسیم. ولی به لطف بازنشر لحظه ای، بدون اینکه دوباره مکثی کنیم و مخاطب محیط مجازی دیگر را در نظر بگیریم، فورا همان محتوای مخصوص مخاطبان پیشین را برای مخاطبان محیط بعد ارسال می کنیم و با دست خودمان، باعث برداشت نادرست بقیه می شویم. به نظرم ماهایی که چندین سال است مقیم این خراب شده ی مجازی هستیم، اگر خرده های شخصیتمان را از گوشه کنار اینترنت جمع کنیم چنان کاراکتر نچسب متناقض نمایی می شود که خودمان هم تحمل خودمان را نخواهیم داشت. این مشکل مخصوصا برای کسانی که در چند رشته یا حرفه ی کاملا متفاوت فعالیت دارند و در هر محیط مجبورند مطابق فهم و انتظار مخاطب، فعالیت داشته باشند حاد می شود. باید یک روز سر فرصت این تکه های پازل شخصیتشان را بچینند کنار هم و چهره غیرواقعی که در نظر بقیه به نمایش در آمده را در آینه ی کج و معوج اینترنت ببینند. این حرف ها به نظرم پیش نیاز هر تعاملی است که به عنوان مثال شمای مخاطب، این نوشته را در چارچوب همین اسم و رسم و تعریفی که در این محیط گفته شده بخوانید. نروید آن را با دیگر نوشته های محیط های دیگر طاق بزنید و برداشت پشت برداشت داشته باشید. همین شمایی که نمی دانم که هستید، از کجا آمدید، چه می کنید... همین تو! مخاطبِ ناشناسم!

 




کلمات کلیدی :

<      1   2   3   4   5   >>   >

الکسا