سفارش تبلیغ
صبا

راننده های با حجاب

ارسال‌کننده : در : 90/4/16 10:52 صبح

همیشه وقتی از اتوبوس و یا تاکسی پیاده می‌شوم، سعی می‌کنم طوری پول را به راننده بدهم که دستم به دست‌هایش برخورد نکند!
حالا شده از روی چادر باشد، و یا اگر اسکناس بود به پهنا بازش می‌کنم و از انتهای اسکناس به سمت راننده دراز می‌کنم.

چند وقت پیش موقع دادن کرایه اتوبوس دیدم راننده دست راستش را با دست کش پوشانده، به خودم گفتم حتما به خاطر نور آفتاب این کار را کرده! ولی چرا فقط یک دست؟!

این گذشت تا سه روز پیش یکی دیگر از راننده‌های همان خط را دیدم همچین کاری کرده.
بدجوری حس کنجاوی ام قلقلکم می‌داد!
برای همین علتش را از راننده پرسیدم که اینطور جوابم داد:" برای اینکه دستم به دست خانم‌ها تماس نداشته باشه، بالاخره توی شلوغه آدم خواه ناخواه دستش به دست طرف می خوره!"




کلمات کلیدی : حجاب، پوشش، راننده اتوبوس

امنیت مان را خودمان تأمین کنیم

ارسال‌کننده : در : 90/3/20 10:59 عصر

همیشه سعی می‌کنم رفت امدهام با خط یازده یا اتوبوس باشه تا تاکسی، حالا به خاطر امنیتش و یا قس علی هذا...
چند وقت پیش که قضیه دزدیده شدن خانم‌ها شایع شده بود، سفارشات مبنی بر سوار نشدن تاکسی از سوی خانواده زیاد شد.

یکی از فامیل هامون می‌گفت صاحب خونه ما هم دو روز ِ گم شده، بعدا که جنازه‌اش پیدا شد، شنیدیم که هر چی طلا داشته ازش زدن و بعد هم سر به نیستش کردن، مثل مابقی خانم‌های دیگه...

معلومه وقتی آدم از خونه می زنه بیرون و خانم‌هایی رو می بینه که از ده تا انگشت شون یازده تا انگشت رو انگشتر گذاشتن که هر کدوم خدا تومن قیمت داره، و دست هاشون تا آرنج دست بند و النگو کردند، و گردنبند چند میلیونی شون روی سینه هاشون مشخصه، هر کسی این صحنه‌ها رو به بینه دزد هم که نباشه وسوسه میشه که یکی شون رو بدزده کلی از کارهاش هماهنگ میشه!

البته این فقط جنبه‌ی مادی قضیه ست، خیلی‌ها به خاطر حجاب مناسبی که ندارن مورد قصد و سوءاستفاده مریض‌های جامعه قرار میگیرن و باعث میشه امنیت جسمی و آبرویی‌ش به خطر بیافته و یک عمر با یک برچسبی که جامعه بهش زدن زندگی کنه. (خبرهایی در مورد روحانی که چشمش رو به خاطر نجات یه دختر از دست داد هم از همین قبیله)

من فکر می‌کنم بیشتر از هشتاد درصد امنیت ما خانم‌ها بسته به خودمون داره، مطمئن باشید اگر به گفته‌ی خدا زینت‌ها و زیبایی‌ها مون رو فقط برای محارم مون نگه داریم هیچ کدوم از این مشکلات برامون پیش نمیاد. نه کسی بخاطر  زیبایی هایی که می شد پنهان کنه و نکرده بی حرمت میشه، نه خون کسی ریخته میشه، و نه خدایی نکرده جان کسی بخاطر طمع مال دنیا  به خطر می افته...




کلمات کلیدی : حجاب، زینت، طلا، امنیت، حرمت، سوءاستفاده، محارم

حجاب در تونس

ارسال‌کننده : گل دختر در : 89/11/16 10:49 عصر

این رئیس جمهور فرارى تونس،... سالها با شدت و حدت بر مردم حکومت کرد؛ علیه مصالح مردم، از جمله علیه دین. در تونس که یک کشور مسلمان و داراى سابقه‌ى طولانىِ اسلامى است و در فرهنگ اسلامى مفاخرى از تونس برخاسته‌اند،...حجاب رسماً ممنوع بود. خب، این مردم یک انگیزه‌ى مهمشان اسلام‌خواهى است. لذا دیدید بمجرد اینکه این خائن از کشورش فرار کرد و اوضاع به هم ریخت، دخترهاى دانشجو با حجاب رفتند دانشگاه. این نشان‌دهنده‌ى انگیزه‌ى عمیق اسلامى است؛ این را تحلیلگران غربى میخواهند کتمان کنند، مخفى نگه دارند.

مقام معظم رهبری، 15/11/1389

از وبلاگ حق من حجاب(+)

متن کامل خطبه(+)




کلمات کلیدی : حجاب، تونس

نگذارید با شما نیز چنین کنند

ارسال‌کننده : در : 89/10/18 4:1 عصر

به مناسبت هفده دی ماه، امروز حوزه مان برنامه ای تدارک دیده بود و مهمان برنامه خانم مسلمان شده ترکیه ایی ، ساعت ده برنامه شروع میشد، با عجله از کتابخانه خودم را به سالن اجتماعات رساندم تا به مراسم برسم، داشتم از پله ها بالا می امدم، مسئول فرهنگی دانشگاه جلویم را گرفت، و از من خواست به عنوان مجری با مهمان پشت میز بنشینم، سوال بپرسم او هم جواب دهد! (ای کاش از قبل خبرم می دادند!) همین شد که نه سوالات من درست دندانگیر بود و نه آن چه میخواستم از آب در آمد...

حرفهای زهرا شباهت، مسلمان شده ترکیه ایی که الان هم حوزه میخواند و هم دانشگاه، خیلی شنیدنی بود. از مسلمان شدن و شیعه شدنش گفت، این که با چند تا ازدوستان دختر و پسر با هم به دنبال دینی برای پیروی می گشتند، و بعد از تجربه کردن مذاهب مختلف اخر تشنه ی عقاید شیعه شدند.


وقتی از او پرسیدم وقتی بار اول حجاب گرفتید برایتان سخت نبود؟ خیلی کوتاه گفت: " آدم وقتی به چیزی علاقه مند شود نه تنها برایش سخت نیست بلکه شیرین هم هست. اعتقاد داشتم به اینکه حجاب شخصیت آدم را بالا می برد و واقعا هم این حس را داشتم و الان با تمام وجود دوستش دارم..."

می گفت همسرش پژشک است و یک سال زودتر از اون شیعه را شناخت و به ایران آمد..."خانواده ام مرا به اختیار خودم گذاشته بودند ولی برادرهایم چون شغل شان دولتی بود مرا از خود طرد می کردند چون برایشان گران تمام می شد و ممکن بود شغلشان را از دست بدهد. بخاطر حجابم هم دیگر نمی توانستم درس بخوانم..."

از او در مورد دخترانی پرسیدم که اسلام منهای حجاب را قبول دارند ... "وقتی من میخواستم شیعه شوم، حاج اقای روحانی به من گفت، اگر شیعه شوی مسئولیت دارد، مسئولیت می اورد، تمامش را برایم باز کرد، همه را دیدم و پذیرفتم، ما یا نباید دین را بپذیریم و یا اگر می پذیریم باید مسئولیتش را هم قبول کنیم..."

در مورد حجاب ایرانی پرسیدم، یعنی وقتی جواب داد آب شدم ... "
چادری ایرانی می پوشند با مانتو کوتاه، این چادرها را هم مدام باد می زند و یا از سرشان می افتد، این فقط خود گول زدن است، خیابان نه برفی ست و نه بارانی، خانم با چکمه ساق بلند و شلوار و پالتو کوتاه پوشیده، این ها می خواهند خودشان را شبیه غرب کنند. غرب دارد کار میکند و خوشحال است از اینکه توانسته مانتوهای شما را یک وجب کوتاه و مقنعه هایتان را تبدیل به روسری های کوتاه کند...
الان روی پول های ما نمونه اش مشخص است، زن چادری که چادرش را می اندازد و باحالت عریان به سوی آتاتورک می رود...
غرب با کشور ما این کار را کرد، نگذارید آینده کشور شما مثل ما شود..."

و مدام می گفت این حجاب شما و مادرهای شما بود که نگذاشت دشمن به شما نفوذ کند...

می گفت "دشمن می خواهد از طریق حجاب ما وارد شود، او نه از اسلحه ما می ترسد و نه از تشکیلات ما، اینها از حجاب ما و از ولایت فقیه ما می ترسند، دشمن می خواهد حجاب ما را بگیرد، چون اگر توانست حجاب را بردارد چند سال بعد مطمئن باشید  هویت ما را هم به دنبالش خواهد برد..."

برایم جالب بود از شهدای ما و از انقلاب ما می گفت، می گفت "من مدیون خون شهدای شما هستم، اگر شهدای شما نبودند من نمی توانستم به همین راحتی به ایران بیایم و درس بخوانم. من در کشور خودم صدبرابر از لحاظ مادی راحت تر هستم، خانه و اموال دارم، ولی بخاطر حجابم و اینکه درس بخوانم وارد ایران شدم..."

خطاب به جوانهایی که به اروپا فکر میکنند می گفت
فکر میکنید آنجا چه خبر است؟ آنها رفتند و دارند بر می گردند، انها دیدند به بن بست خوردند، غرب دارد بر می گردد، من با خانم هایی که اسرائیل هستند ارتباط دارم، می گویند آنجا درسهای شیعه شناسی می خوانند...

آنچنان در صحبت هایش از شیعه و عقایدش می گفت که دهان آدم ناخوآگاه شیرین میشد...

حرفهای زیادی زد، هم از خودش ، هم از تحقیقات و فعالیت هایش در جاهای مختلف (روزنامه، ماهواره، دانشگاه ها، مشاوره ...) اینکه چرا اسمش را زهرا گذاشت، از محیط کاملا بسته ترکیه، از آزادی هایی که ایران به او داده و ...

در انتها به عنوان حسن ختام جلسه خاطره ایی از درویش ترک برایمان گفت که خلاصه اش این شد...

آقایی با نام درویش بود از کشور ترکیه که در شهر برلین المان زندگی می کرد..." تا ان زمان نه از حجاب چیزی می دانستم و نه از اسلام. روزی که از خیابان های المان عبور میکردم خانمی را دیدم، پشت سرش قدم به قدم رفتم، یک لحظه خانم برگشت و به من گفت آقا از من چه می خواهی؟ به او گفتم شما فرشته ایی؟ انسانی؟ بشری؟ از کجا آمدی؟ و جواب داد ایرانی ست و بخاطر معالجه شوهرش که جانباز شده به آلمان امده اند.
من هم با شوهرش اشنا شدم، پیگیر کارهایم بودم و چندماه بعد به ایران سفر کردم و در مدرسه ولی عصر تبریز مشغول به درس خواندن شدم و شیعه شدم..."

این اقای درویش ترک دوماه بعد درخواست اعزام به جبهه می رود و همان جا هم شهید میشود، الان مزارش در بهشت زهرای تهران است...

خواهران من، فقط چادر این خانم، بدون اینکه او حرفی بزند، جوانی را که در اوج گناه بود را بهشتی کرد.
ارزش چادر خودتان را بدانید، آمریکا که از شما می ترسد، از همین حجاب و چادر شماست که می ترسد، نگذارید آینده کشور شما مثل ما شود...




کلمات کلیدی : حجاب، اسرائیل، چادر، هویت، دین، ترکیه، حوزه، شیعه، مسئولیت، مانتوهای کوتاه، اسلحه، فرشته، شهید، ولی فقیه

میخواهم خنده هایش برای خودم باشد

ارسال‌کننده : در : 89/9/16 6:52 عصر

سرکلاس بحث این بود که چرا بعضی از پسرهایی که هر روز بایک دختری ارتباط دارند، دنبال دختری که تا به حال با هیچ پسری ارتباط نداشته اند برای ازدواج می گردند! اصلا برایمان قابل هضم نبود که همچین پسرهایی دنبال این طور دخترها برای زندگیشان باشند!

 این وسط استادمان خاطره ایی را از خودش تعریف کرد:

ایشان تعریف میکردند من در فلان دانشگاه، مشاور دانشجوها بودم، روزی دختری که قبلا هم با او کلاس داشتم وارد اتاقم شد، سر و وضع مناسبی از لحاظ حجاب نداشت، سر کلاس هم که بودیم مدام تیکه می انداخت و با پسرا کل کل می کرد و بگو بخند داشت، دختر شوخی بود و در عین حال ظاهر شادی داشت.

سلام کرد گفت حاج آقا من میخواستم در مورد مسئله ایی با شما صحبت کنم، اجازه هست؟
گفتم بفرمایید و شروع کرد به تعریف کردن.

"راستش حاج آقا توی کلاس من خاطر یه پسرَ رو میخوام، ولی اصلا روم نمیشه بهش بگم، میخوام شما واسطه بشید و بهش بگید، آخه اونم مثل خودم من خیلی راحت باهام صحبت میکنه و شوخی میکنه، روحیاتمون باهم می خوره، باهم بگو بخند داره، خیلی راحت تر از دختر های دیگه ای که در دانشکده هستن بامن ارتباط برقرار میکنه و حرف میزنه، از چشم هاش معلومه اونم منو دوست داره، ولی من روم نمیشه این قضیه رو بهش بگم میخواستم شما واسطه بشید و این قضیه رو بهش بگید."

حرفش تمام شد و سریع به بهانه ایی که کلاسش دیر شده از من خداحافظی کرد و رفت.
در را نبسته همان پسری که دختر بخاطر او بامن سر صحبت رو باز کرده بود وارد اتاق شد. به خودم گفتم حتما این هم بخاطر این دخترک آمده، چقدر خوب که خودش آمده و لازم هم نیست من بخواهم نقش واسطه رو بازی کنم!

پسر حرفش رو اینطور شروع کرد که: من در کلاسهایی که می رم، دختری چشم من رو بد جور گرفته، میخوام بهش درخواست ازدواج بدم، ولی اصلا روم نمیشه و نمی دونم چطوری بهش بگم!

بهش گفتم اون دختر کیه: گفت خانم فلانی!

چشم هام گرد شد، دختری رو معرفی کرد که در دانشکده به مریم مقدس معروف بود!!

گفتم تو که اصلا به این دختر نمی خوری، من باهاش چندتا کلاس داشتم، این دختر خیلی سرسنگین و سر به زیر ِ، بی زبونی و حیائی که اون داره من تا الان توی هیچ کدوم از دخترهای این دانشکده ندیدم، ولی تو ماشاءالله روابط عمومیت بیستِ! فکر میکنم خانم فلانی (همون دختری که قبل از این پسر وارد اتاق شد و از من خواست واسطه میان او و این پسر شوم) بیشتر مناسب شما باشه!

نگذاشت حرفم تمام شود و شروع کرد به پاسخ دادن:

"من از دختر هایی که خیلی راحت با نامحرم ارتباط برقرار میکنن بدم میاد، من دوست دارم زن زندگی ام فقط مال خودم باشه، دوست دارم بگو بخند هاشو فقط با مرد زندگیش بکنه، زیبایی هاش فقط مال مرد زندگیش باشه، همه دردو دل هاشو با مرد زندگی ش بکنه، حالا شما به من بگید با دختری که همین الان و قبل از ازدواج هیچی برای مرد آینده اش جا نذاشته من چطوری بتونم باهاش زندگی کنم؟!
من همون دختر سر به زیر سرسنگینی رو میخوام که لبخندشو هیچ مردی ندیده، همون دختری رو میخوام که میره ته کلاس میشینه و حواسش به جای اینکه به این باشه که کدوم پسر حرفی میزنه تا جوابش رو بده چار دنگ به درسش ِ و نمراتش عالی!
همون دختری که حجب و حیاءش باعث شده هیچ مردی به خودش اجازه نده باهاش شوخی کنه، و من هم بخاطر همین مزاحم شما شدم، چون اونقدر باوقاره که اصلا به خودم جرات ندادم مستقیم درخواستم رو بگم."





کلمات کلیدی : حجاب، ازدواج، زیبایی، حیاء، وقار، مریم مقدس، خواستگاری، روابط عمومی، نامحرم

   1   2   3   4   5   >>   >

الکسا