سفارش تبلیغ
صبا

جشن بانوان وبلاگی

ارسال‌کننده : در : 88/8/11 5:30 صبح

به نام خدا
نویسنده: گل بانو
به ساعتم نگاه کردم. چند دقیقه ای از چهار گذشته بود. از اینکه شروع جلسه رو از دست داده بودم ناراحت شدم. ده دقیقه بعد به پارک رسیدیم. آمفی تئاتر داخل پارک بود. پول رو که به راننده دادم راضیه رو بقل کردم و پیاده شدم و همراه مادرم وارد پارک شدیم. با دیدن جمعیتی که نزدیک وروردی آمفی تئاتر بودند به خودم گفتم: حتما داخل سالن جا نبوده که اینها بیرون ایستادند! جلوتر رفتم و از یکی از خانمها علت رو پرسیدم. وقتی شنیدم که هنوز در رو باز نکردند و هنوز برنامه شروع نشده و کسی داخل نرفته کلی خوشحال شدم یک صندلی خالی پیدا کردم تا مادرم و دخترم بنشینند و بعد به کوثر زنگ زدم. چند متری بیشتر با اونجا فاصله نداشت و این خبر منو خیلی امیدوار کرد چون بجز کوثر با هیچکدام از شرکت کنندگان آشنایی نداشتم. دو-سه دقیقه بعد در باز شد و سیل وبلاگ نویسان خانم و آقا به سمت ورودی آمفی تئاتر حرکت کرد. سالن خیلی بزرگ نبود. نکته ی جالبش این بود که انگار از قبل میدونستند دقیقا چند نفر تو این جلسه شرکت میکنند چون نه یک صندلی خالی بود و نه کسی ایستاده!
سالن هیچ نشونه ای از این برنامه نداشت نه بنری نه پارچه، عکس یا نوشته ای...هیچ! حتی ظاهرا نور سن و صدای سالن هم تنظیم نشده بود. این طور که متوجه شدم خانم پولادزاده تو برپایی این جلسه دست تنها بوده و قاعدتا نمیشد از یه نفر بیش از این انتظار داشت البته به نظر می اومد که برای حضار این چیزا مهم نباشه و انگار همه منتظر بودند اسامی برگزیده ها هرچه زودتر اعلام بشه و وبلاگ نویس های منتخب برای گرفتن هدیه شون روی سن برن تا با شخصیت حقیقی اون ها آشنا بشن.
برنامه با تلاوت آیاتی از قرآن کریم شروع شد که متاسفانه از ضبط پخش  شد( یعنی تو این جمع حتی یک نفر هم پیدا نمیشه که بتونه چند آیه بخونه؟! اگه جلسه زنونه بود حتما خودم این کار رو میکردم.)
برنامه رو مرد جوانی که یکی از گویندگان رادیو جوان بود شروع کرد. با سلام احوال پرسی صمیمانه و شعری که خوند چند دقیقه ای برنامه رو دست گرفت تا خانم رهنما وارد سالن شد و به کمکش رفت. خانم رهنما با شوخی هایی که می کرد، احساساتی که نشون می داد و بالا و پایین هایی که میپرید سعی داشت جو شادی ایجاد کنه.
خانم پولاد زاده سخنران اصلی بود و بعد خانم الهام پاوه نژاد روی سن چند دقیقه ای صحبت کرد.
برنامه ای هم برای کوچولوهای حاضر در جلسه داشتند که به همشون عروسکی کادو شده هدیه دادند. همه ی خانم ها بچه هاشون رو روی سن بردند تا خانم پولاد زاده بهشون هدیه بده به جز من؛ راستش روم نشد.
بعد اسامی وبلاگ های منتخب اعلام شد: لیستی از وبلاگ های برنزی، نقره ای و طلایی. اسم ما تو هیچکدوم نبود داشتم نا امید میشدم زدم به دست کوثر و گفتم: ببین پاشو خیلی آبرو مندانه بریم. مثل اینکه خبری ...
مجری : و اما وبلاگ های منتخب مذهبی...
به محض اینکه اسمی از وبلاگ مذهبی اومد همه روشون رو به طرف ما چرخوندند. شاید برای اینکه هیچ کس تو سالن به جز من و کوثر و مادرم در این حد حجاب نداشتیم. نه اینکه چادری نباشه که به جز خانم پ
ولاد زاده به تعداد انگشتای دست چادری بود اما مثل ما نبودند. یعنی انگار حضار از ظاهرمون انتظارش رو داشتند که وبلاگ نویس های مذهبی منتخب ما باشیم.
مجری: منتخبین وبلاگ های مذهبی...گل دختر...
چادر و نقابم رو مرتب کردم ، بلند شدم و به طرف سن رفتم. مجری که انگار با دیدن من کمی دست و پاش رو گم کرده بود گفت: صلواتی بفرستید.(نقاب ما باعث ثواب حضار هم شد!) بعد از اینکه خانم پولاد زاده لوح وجایزه رو داد میکروفون رو هم برای چند لحظه در اختیارم گذاشت تا خودم رو معرفی کنم. بعد از سلام و تشکر گفتم که: گل بانو هستم، یکی از نویسندگان وبلاگ گل دختر و از قم اومدم...
وبلاگ دوم در جلسه حاضر نبود و آخرین وبلاگ منتخب مذهبی وبلاگ کوثرانه
 بود(وبلاگ دوست عزیزم کوثر که همون گلسای خودمون هم هست)
نمیدونم داوری برحسب چه معیارهایی انجام شده ولی اینجور که متوجه شدم خانم رهنما هم جزو داوران بوده و میگفت که داوری خیلی سخته و این چیزا. ولی الحق والانصاف که در مورد انتخاب ما زدن تو خال! نه؟
عکسا: من و راضیه- من و کوثر و مامانم- سایر عکس ها




کلمات کلیدی : گل بانو، بانوان وبلاگی، گل دختر

گوش شنوای حاضر در صحنه

ارسال‌کننده : در : 88/8/5 12:0 صبح

در این چند پست اخیری که گذاشتیم، اشکالاتی گرفتیم به عملکردهای صدا و سیما و برنامه هایی که از آن پخش می شد!
شما هم با نظرات مبارکتان مارا مثل همیشه به فیض رساندید و گفتید همه میدانیم مشکل هست لطفا راه حل ارائه دهید.
خب جانم برایتان بگوید که این کار مراحل خاص خودش را دارد که باید پله پله پیموده شود تا بتوانیم طرح ها و ایده هایی که داریم عملی کنیم.

یک:
ابتدا چادر مبارک را از سر بر می داریم.
دو: بعد یک آینه برای خود تهیه میکنیم، چون تا بحال از داخل این شی خودمان را نگاه نکرده ایم!
سه: بعد یک من سیمان و شفته تهیه می کنیم و شروع می کنیم به بنایی کردن روی صورتمان، حالا به سلیقه  طرفی که باید طرح ها روی میزش گذاشته شود بستگی دارد که زیاد ملات بزنیم یا کم!
چهار: موهایمان را هم کمی بیرون می نهیم تا فکر نکنند ما سرطانی چیزی داریم !
پنج: آهنگ موبایل را هم تنظیم می کنیم به سبکی متمدن.
شش: کمی هم از عصاره های خوشبو به لباس مبارک می زنیم.
هفت: چند تا اصطلاح امروزی هم یاد میگیریم تا در صحبت کردنمان از آن استفاده کنیم!

گلدختر جان، گلسا جان، یادتان هست سال گذشته به نمایشگاه رسانه و دیجیتال رفتیم، آنجا بچه های فرندفید روز اختتامیه با هم قرار گذاشته و سالن نمایشگاه را برای ساعتی در اختیار گرفته بودند، موقع ورود طوری به ما سه نفر نگاه می کردند که اینگار اشتباها بجای نمازخانه سر از اینجا در آوردیم!
 بعد از گفتگوهایی که شد ، نوبت به معرفی رسید، آن موقع از همه پرسیده شد شما کدام شخصیت در فرند فید هستید، الا چه کسانی؟ الا ما سه نفر!
چرا؟! چون به ظاهر چادری و صورت بی آلایشمان نمیخورد که در این کارها دستی داشته باشیم!
از آن طرف هم رفتیم به جشنواره عفاف و حجاب، خیلی برایم جالب بود همه بی حجاب بودند، الا ما سه نفر و چند تا خانم خارجی که مقاله های خود را در رابطه با حجاب ارائه داده بودند! و تعدادی انگشت شمار...

اینکه ما بخواهیم کاری بکنیم مهم است ولی از آن مهمتر این است که چقدر به ما بها بدهند!
ما کلی حرف داریم و هزار درد و دل نانوشته !
اگر به جای روی آوردن به هزار رمان و نوشته های بیگانه و به تصویر کشیدن آنها مانند همان فیلم رستگاران و  سریالهای ماه رمضان و هزار تای دیگر، به حوزه های علمیه و طلاب آن روی بیاورند و طرح ها و ایده های انها را اجرا و به تصویر بکشند آنوقت درست می شود، آنها فکر می کنند که ما فقط به درد معلم دینی و قرآن می خوریم، نمی دانند که چه نخبگانی درون این حوزه ها هستند که از حرفه شان می شود استفاده کرد! ولی افسوس و صد افسوس که در پی شناسایی انها نیستند تا از حرفه شان که توأم با تفکرات اسلامی ست استفاده کنند.

چهار تا برنامه ی خوب هم که می گذارند آن را در بدترین قالب اجرایش می کنند.
این را نوشتم و خواستم بگویم، اینکه ما ایده بدهیم و بگوییم چه کار کنیم ولی کسی نباشد که به آن گوش کند و فقط صرف حرف زدن باشد همان بهتر که بیان نشود!
اگر از این طرف ما بگوییم حجاب! ولی از آن طرف رسانه های ما خانم محجبه را همیشه یک دختر شکست خورده،زشت، بی پول،دزد، بی سواد، خشن، وحشی و ... معرفی کند این حرف زدن ما چه فایده!
باور کنید اینقدر راحت می شود رنگ دین را با استفاده از رسانه پیش چشم مردم قشنگ کرد که نگو!
 فقط نیست مرد عمل! همین!




کلمات کلیدی : حجاب، حوزه علمیه، ارزش، صدا و سیما، دین، الگوهای بیگانه، دختران طلبه

دنیای - خدابیامرز- دخترانه

ارسال‌کننده : گل دختر در : 88/8/1 12:53 صبح

روز دختر به خیلی‌ها پیامک زدم که تبریک بگویم. در جواب‌اش پیامک‌های قشنگی هم گرفتم. یکی‌اش این بود: «روزت مبارک. امیدوارم مثل حنا با مسئولیت، مثل کوزت صبور، مثل ممول مهربان، مثل جودی شاد و سرزنده و مثل سیندرلا خوشبخت باشی. »
پیامک را که برای خواهر دوازده ساله‌ام خواندم بعضی از این شخصیت‌ها را نمی‌شناخت. دلم گرفت. من با این‌ها زندگی کرده‌بودم. با دیدن زندگی اینها بزرگ شدم، آن وقت چطور ممکن است یک دختر دوازده ساله اینها را نشناسد؟!
احساس می‌کنم مادربزرگش هستم نه خواهر بزرگتر! از بس که کودکی‌مان متفاوت بوده؛ آن هم فقط با حدود یک دهه اختلاف سن.



شخصیت‌های محبوب ما دختربچه بودند. حنا، کوزت، ممول، دختر مهربون، جودی، آن شرلی، پرین، هایدی، لوسیمی و ... . غیر از جودی که شیطنت‌هایش کمی از رفتار دخترانه خارج می‌زد بقیه‌شان دامن رنگی چین‌دار می‌پوشیدند، موهایشان را روبان می‌بستند و وردست مادرشان در آشپزخانه سرگرم بودند. دخترها قرمز پوش بودند و پسرها آبی. حتی خانوم کوچولویی که با پسر شجاع دوست بود یا بلفی و لیلی بیت را که می‌دیدیم می‌گفتیم خب همسایه هستند و هم‌بازی. یعنی غیر از این در فرهنگ‌ مفاهیم‌مان تعریف نشده‌بود.

آن وقت الگوی دختران امروز ما شده باربی. باربی با اندامی زنانه، وسایلی زنانه ورفتارهایی زنانه. حتی نسخه‌های – مثلا- اسلامی‌اش را هم که به اسم فولا و غیره و ذالک بسازند دردی دوا نمی‌کند. الگوی زنانه باربی دنیای دخترانه‌ها را به تاراج برده. دختران ما بچگی نکرده بزرگ می‌شوند و بزرگ نشده وارد دنیای زنانه می‌شوند.
نمی‌گویم حنا و پرین و لوسیمی الگوهای خوبی برای الان هستند؛ نه.! دریغ از یک روز درس و  دانش. آنها که همه‌اش داشتند در مزرعه و باغ و بستان می‌گشتند و حلقه گل درست می‌کردند!

دنیای دخترانه نشاط و شوق زندگی است. نمی‌شود آن را از سنوات عمر حذف کرد و بچه‌ها را بدون تغذیه روحی و بی‌مقدمه وسط معرکه زنانه انداخت.
خیلی درد است که بچه ده ساله از نگاه‌های معنا دار بازیگران زن و مرد سریال بگوید پس چرا از همدیگر خواستگاری نمی‌کنند؟ خسته شدم دیگر!
این بلوغ زودرس، دختر بچه‌ها را به کجا می‌کشاند؟

+ لینک این مطلب در شبکه خبر دانشجو
+ گفتگوی آزاد درباره این مطلب در باشگاه مهندسان ایران

+ برای نسلی که فراموش شده‌اند.



کلمات کلیدی : رسانه، زنان، دختر، بلوغ زود رس، عروسک، باربی

تو چیکار میکنی؟

ارسال‌کننده : در : 88/7/30 9:14 صبح

اینکه صبح ساعت پنج از خواب بلند بشی ، ساعت هفت سوار سرویس بشی و بری به سمت دانشگاه، ساعت هشت کلاس شروع بشه تا ساعت دوازده، دوازده هم بری نمازخانه دانشگاه که نماز بخونی اما نه به جماعت، چون وقتش رو نداری به جماعت بخونی، بعد سریع کفش هاتو بپوشی بری به سمت یکی دیگه از بلوک های دانشگاه برای کلاس دوازده تا دویی که داری، با خوابی که توی چشم هات موج می زنه و صدای شکم گرسنه، به زور خودت رو نگه می داری، بعد از اتمام کلاس، سریع از درب دانشگاه می زنی بیرون که مبادا به اتوبوس واحد نرسی، اتوبوس شبستان نگه میداره، دلت نمیاد که زیارت نکنی و از داخل حرم رد بشی، یه نیم ساعتی رو با حضرت می شینم و بعد سریع با خداحافظی از حرم دور میشم تا به سمت خط 32 اتوبوس های محلمون برم، یک ربعی رو منتظر میشم تا اتوبوس راه بیافته، بالاخره می رسم به خونه، ساعت رو نگاه می کنم ، شده سه و ربع بعد از ظهر، خسته و کوفته لباس هام رو عوض میکنم، و ناهار ماسیده بغل اجاق گاز رو فقط نگاش می کنم ، چون از بی حالی اصلا نای ایستادن ندارم چه برسه خوردن، میرم  می خوابم، ساعت چهار تا پنج و نیم (که این ساعت خوابم بیشتر موقع ها با قرار هایی که نمیشه در طول روز گذاشت پر میشه)، بعد هم که اذان مغرب و عشاء ست، بعد از خواندن نماز ، لپ تاپم رو روشن می کنم و  اف ها، ایمیل ها و پیام های سه تا وبلاگ رو چک میکنم و جوابشون رو میدم، ساعت رو نگاه می کنم می بینم ، شده ساعت هشت! بساط شام رو پهن میکنن، پهن کردن سفره و خوردن و جمع کردن سفره و شستن ظرف ها یه یک ساعتی خودش وقت می بره، شد ساعت نه، می رم درسهای فردام رو اماده میکنم، یه یک ساعتی رو برای اماده کردن درس های فردام وقت می زارم، شد ساعت ده!

نوشتن توی وبلاگ شخصی خودم، و دوتای دیگه از وبلاگ های گروهی، اینکه هر کدام از اینها، مخاطبینش انتظار خاصی رو از این وبلاگ دارن ذهنم رو مشغول کرده، شروع میکنم به مطالعه کردن و چک کردن سایت ها و اخبارها، و فکر کردن روی نظرات خواننده های این سه وبلاگ!
از طرف دیگه، آماده کردن سفارشات دوستان و همکاران، مناسبت هایی که پیش روی داری و باید برای هر کدوم یه ایده داشته باشی، فایل های ورد رو باز میکنم و داخل هر کدومش مطالبی رو که باید اماده بشه رو تایپ و سیو میکنم، ساعت رو نگاه میکنم، شده دوازده شب ...( وایی هنوز جوراب هامو نشستم! )

در بین این ساعاتی که مشغول کارها هستم، صوت های سخنرانی، قرآن، گاهی مداحی و شعر و سرود گوش میدم، ولی دیگه اصلا وقت فیلم نگاه کردن ندارم، به فیلم های آبکی ایرانی و سریال های مزخرفش که اصلا نگاه نمی اندازم، منظورم فیلم های امریکایی و هالیوودی ست که از هر سکانسش یه چیزی می شه برداشت کرد!

چند روز پیش هم خیر سرمان برای ما روز دختر بود، همون دختری که متاهل های کلاس بهش میگن خوش به حالت تو دختری و همه کارهات رو مامانت برات انجام میده! همون دختری که می گن تو وقتی میری غذات جلوت اماده ست و لباس هات شسته و اتو کشیده جلو دستت، همونیکه می گن تا حالا شب امتحان برات مهمون نیومده تا بفهمی یعنی چی؟! همونیکه میگن تو هیچ دغدغه ای نداری و راحت میشنی و درست رو می خونی!
یکی نیست بهشون بگه این کارهایی که شما انجام میدید در قبال بله ای هستش که گفتید، شما متعهد شدید و وظیفه تونه، من هم این کارهارو توی خونه برای مادرم می کنم ولی هیچ وقت غر نمیزنم، شما که شوهر میکنید تازه چقدر هم عشوه برای همسرتون میایید که صب تا شب توی خونه زحمت کشیدید! ولی اصلا توجه نمیکنید که همسرتون هم خارج از خونه چقدر زحمت می کشه،‏ زحمات بیرونش یک طرف ،‏ صحبتهای شماهم طرف دیگه!
یادم نمیره یه خواستگار خارجی برای خواهرم اومده بود، می گفت من خانم های ایرانی رو تا حدودی می شناسم، اینکه خیلی به شوهرهاشون دستور می دن و به اصلاح خودتون مرد زن ذلیل! ما توی فرهنگمون همچین چیزی نداریم!
خیلی برام جالب بود که اون این برداشت رو از فیلم های ایرانی کرده بود...




کلمات کلیدی : روز دختر، وظیفه ی زنان، تعهد

از مطالبات دختران و زنان جوان

ارسال‌کننده : در : 88/7/29 8:58 صبح

به نام خدا
نویسنده: گل بانو
واقعا چرا؟
یک روز خیلی خیلی معمولی در شهرهای شلوغی مثل تهران را تصور کنید:
 اتوبوس ها از صبح زود، خیابان ها و مراکز خرید، پارک ها و... مملو از جمعیت است البته تا اینجای قضیه تعجب آور نبود وقتی متعجب می شوید که بین جمعیت خانم ها و آقایون مقایسه ای حتی چشمی انجام دهیم. چرا قسمت زنانه اتوبوس شلوغ تر است؟ چرا در مترو خانم ها زیاد ترند؟ چرا ؟ آیا همه ی اینها شاغل اند و سرکارشان می روند؟ مسلما تعداد خانم های شاغل کمتر است. اما چرا خانم ها از صبح علی الطلوع به قول معروف «بیرون میزنند»؟ شنیدم یکی از خانم های جوان در مقابل دعوت دوستش برای اینکه به منزلشان برود جواب داد: « واه! از این سوراخ به اون سوراخ! نمیشه به جای خاله بازی و تماشای در و دیوار همدیگه بیرون قرار بذاریم؟ پارکی، سینمایی، جایی؟»
بساز و بنداز!
در دولت های قبل بیشترین بودجه روانه ی شهر های بزرگ و بخصوص تهران شد طبیعتا مشاغل از شهر های کوچک و روستاها کم و در شهرهای بزرگ به وجود آمد . وجود امکانات و شغل و شرایط بهتر دیگر باعث شد تعداد زیادی از مردم شهرهای کوچک و روستاها روانه ی شهرهای بزرگ شوند. تقاضا برای مسکن زیاد شد بنابراین قیمت خانه بالا رفت اینجا بود که بوی پول به مشام سودجویان رسید. به قول خودشان پول در بساز و بفروشی بود. آپارتمان های لانه موشی و کبریتی حاصل آن دوره است. مشتری اول این چهار دیواری ها در درجه ی اول زوج های جوان هستند. یک پسر جوان مگر چقدر سرمایه دارد که بتواند خانه ی حیاط دار بخرد؟
خانه یا خوابگاه؟نمایی از حیاط ما
آپارتمان های 40-50 متری امروز آنقدر فضای محدودی دارد که بیشتر شبیه خوابگاه است تا خانه. اگر به خانه های قدیمی مثل خانه ی طباطبایی ها، عامری ها و بروجردی های کاشان و بسیاری شهرهای سنتی سر زده باشید مفهوم «خانه» به معنای واقعی کلمه را متوجه می شوید. جایی که انسان علاوه بر خواب و خوراک، سهمی نیز از آب و خاک و آسمان دارد. خانه ای ییلاقی _ قشلاقی. انسان هایی که در آن خانه ها زندگی میکردند با بهره گرفتن از حیاط ، حوض و باغچه سهمی از آسمان، آب و خاک داشتند. ما آدم آهنی نیستیم که فقط نیاز به شارژ فیزیکی داشته باشیم. ما انسانیم؛ تلفیقی از روح و جسم. در بناهای سنتی میتوان گفت به تمام ابعاد وجودی انسان توجه شده است. استفاده از خشت و گل به جای سیمان، چوب به جای آهن، خطوط منحنی به جای خطوط شکسته، استفاده از شیشه های رنگی و ... ارسی پنجره های رو به نور!
حیاط در خانه های سنتی مشرف نیست بنابراین زنان و دختران به راحتی میتوانستند از آن استفاده کنند. ماهی قرمز حوض، آسمان آبی، شمعدانی ها و گل های محمدی باغچه، روحی دوباره به زندگی اهل خانه بخصوص زنان و دختران می داد. سماوری و تختی و چای در استکان کمر باریک و...!
شاید یکی از دلایل تمایل زنان و دختران جوان امروز برای بیرون بودن از منزل دلگیر بودن و عدم تناسب آپارتمان ها با طبیعت لطیف آن هاست. لانه موشهایی که با مبل و میز و وسایل دیگر بیشتر شبیه سمساری است تا محل آرامش خانواده و در این میان بیشترین لطمه متوجه زنان و دختران است. آیا رشد مصرف داروهای آرام بخش، افسردگی و ناسازگاری زوج های جوان در دهه های اخیر هم به این موضوع مربوط است؟
دختران و زنان جوان مادران فردا
با توجه به تلاش های دولت و مجلس در سال های اخیر شاهد کم شدن قیمت اجاره و بهای خانه هستیم . شاید دلیل عمده ی آن هزینه کردن بخشی از بودجه برای آبادانی روستاها و شهر های کوچک و سامان دهی به وضع کشاورزی و دامداری باشد چرا که این کار مانع رشد شهر نشینی و مهاجرت از روستاها شده است.
امیدواریم از این پس نه تنها به کاهش قیمت مسکن بلکه به کیفیت ساخت و معماری آنها هم توجه شود. مگر نه این است که از دامن زن مرد به معراج می رود؟ پس اگر میخواهیم روح دختران و زنان جوان آرام و مهدی مناسب برای کودکان و آینده سازان فردا باشد باید به مسکن و ماوایشان هم بیشتر توجه کنیم.

روز دختر مبارک




کلمات کلیدی : دختران و مسکن

<      1   2   3   4   5   >>   >

الکسا